بالگرد هنر یا هنر بالگردی / محمد سایبانی


 

دوست دارم به سالن تئاتر بروم روی صندلی رو به صحنه بنشینم چراغ ها خاموش شوند، انتظار دیدن نمایش شروع شود و دلم از این انتظار گرم شود پس از چند لحظه چراغ ها را روشن کنند و از سالن بیرون بیایم. این جملات را یکی از دوستانم که بازیگر تئاتر است و قائدتاً باید علاقمند به تئاتر باشد بعد از مدت های طولانی ندیدن تئاتر مثل بازگو کردن یک آرزوی دست نیافتنی پیش من درد دل کرد.

ببینید دوستان توقع یک هنرمند و دوستدار دیدن آثار هنری به خاطر شرایط تا چه حدی می  تواند پایین بیاید که تنها به وارد شدن به سالن نمایش راضی است. به هر حال مدت ها گذشت تا این که اعلام اجرای عمومی یک نمایش ما را با تشنگی و ولع دیدن یک تئاتر به سالن نمایش کشاند. بلیط خریدیم وارد سالن شدیم روی صندلی رو به صحنه نشستیم و بلاخره چراغ ها خاموش شد…

نمایش تمام شد، تماشاچی ها از سالن خارج شدند و من به یاد حرف دوستم افتادم، این فکر از ذهنم گذشت که اگر همانطور که او می گفت وارد سالن می شدم روی صندلی می نشستم چراغ ها خاموش می شد تا لذت انتظار شروع نمایش آغاز شود و بعد از چند لحظه چراغ های سالن روشن می شد و بیرون می آمدم. قطعاً بیشتر لذت می بردم و راضی تر بودم تا اینکه چنین کاری که البته انرژی زیادی پای آن گذاشته شده بود ببینم.

نمایش طبق روال یکسری از نمایش های رایج در سال های پیش با روایاتی از اتفاقات گذشته آغاز شد و با روایت کردن اتفاقاتی که در بیرون از محیط نمایش یا همان صحنه رخ می داد ادامه پیدا کرد و این جریان تا آخر اجرا به طور متناوب ادامه پیدا کرد، یا روایتی از گذشته یا اتفاقی در خارج از آنجایی که ما می بینیم. تقریباً نود درصد از اعمالی که توسط بازیگران روی صحنه انجام می شد کارهای فرعی بودند و صرفاً برای این انجام می شد که بازیگران بهانه ای برای حرکت کردن داشته باشند و به هیچ وجه اعمال، پیش برنده نمایش نبودند و جریان نمایش با همان روایات پیش می رفت. اکثر بازیگران دیالوگ های خود را از اول تا آخر نمایش داد می زدند و صدای آنها اصلاً با سالن نمایش تنظیم نبود. احتمالاً آنها چیزی راجع به بیان تئاتری شنیده بودند ولی افسوس چیزی که شنیده بودند قطعاً غلط بوده است یا این که آنها برداشت غلطی از این جریان داشتند. چند نفر از  بازیگران  که تعدادشان نسبت به جماعت اجرا کننده کم نبود حتی طرز ایستادن و راه رفتن روی سن را نمی دانستند. خلاصه سرتان را به درد نیاورم از این موارد جزئی و کلی فراوان در آن اجرا وجود داشت. البته ناگفته نماند که بساط دهل کسر و لوطی و سرکنگی و کی کنگ هم که بلاخره به هر بهانه ای لنگان لنگان وارد می شود به راه بود. تا انشاءا… کار به برچسب تئاتر سنتی مفتخر شود.

و تمام اینها حاکی از این بود که بازیگران و کلاً دست اندرکاران این کار چه تازه واردها و چه آنهایی که چندین سال تجربه بودن روی صحنه نمایش را داشته اند نه تنها با اصول تئاتر و ارتباط با مخاطب بلکه با الفبای اولیه آن نیز آشنایی نداشتند.

حکایت این چنین است که مثلاً قرار است من خلبان هلیکوپتر یا همان بالگرد امروزی شوم و بدون این که هیچ آگاهی از به پرواز در آوردن آن داشته باشم روی صندلی خلبان بنشینم و به صرف اینکه پرواز بالگرد را در آسمان یا احیاناً کار خلبان را مثلاً در فلان سریال خارجی دیده ام من هم شروع کنم به فشار دادن دکمه ها و جابجا کردن اهرم های بالگرد و توجیه من این باشد که می خواهم خودم این کار را تجربه کنم و یاد بگیرم که چگونه بالگرد را به پرواز در بیاورم و آن را هدایت کنم. لابد مدت ها طول می کشد تا من بتوانم شخصاً بالگرد را به پرواز در آورم و قطعاً پس از پرواز کردن سقوط می کنم و هم خودم و هم هلیکوپتر نابود می شود. این حکایت حکایت هنرمندان زیادی است که سال ها انرژی و استعداد و عمر خود را تلف می کنند و تازه همیشه نسل جوانتر و تازه وارد هایی هم هستند که لابد باید بغل دست خلبان اولی بنشینند و از او پرواز کردن را یاد بگیرد. در صورتی که می شود خیلی راحت تر چیزهایی را که قرار است پس از چندین سال زحمت کشیدن و تجربه کردن فهمید که این احتمال هم هست که کژ فهمید در کمترین مدت با مطالعه کردن متدهای معتبر تئاتر و بازیگری و آموختن گنجینه های مکتوب  که از گذشتگان برای ما به ارث گذاشته شده  گام های ‌بلند تر و استوار تری برداشت. حال که به این جا رسیدیم جا دارد یکی از این گنج های مکتوب را معرفی کنم کتابی که شاید از لحاظ مادی قیمتش از یک پیتزا ارزانتر است و احتمالاً اگر واقعاً تشنه آموختن باشیم جزئی از وجود ما می شود و تا آخر عمر با ما خواهد بود. «تکنیک بازیگری ، نوشته: استلا آدلر» این کتاب هر چند کمی دیر به دست جامعه بازیگری ایران رسیده است ولی در همین مدت  کوتاه که کمتر از یک دهه است توانسته است جریان بازیگری را در ایران به نوعی به حرکت در آورد البته تلاش های دیگری هم مانند ارائه کتاب های تحلیل بازیگری توسط رضا کیانیان تاثیرات زیادی را در سرعت دادن به این حرکت داشته است.

ببینید ما به عنوان بازیگر، نمایش نامه ای را می خوانیم دیالوگ های نقشی که قرار است بازی کنیم را از بر می کنیم و سعی می کنیم منطبق با دیالوگ های نقش حس های مناسبی انتخاب کنیم و آن را ارائه دهیم. وارد صحنه می شویم و عموماً در بدو ورود نمی دانیم واقعاً چه کاری باید انجام دهیم و چگونه رفتار کنیم. بخصوص زمانی که دیالوگ نداریم و همیشه از درون گیج و منتظر یک اتفاق مانند وحی یا معجزه ایم تا بازی خوبی ارائه دهیم. این اتفاق از بیرون به ما تزریق نمی شود و این بزرگترین دلیلی است که کسانی که به بازیگری روی می آورند و تعدادشان هم اندک نیست پس از مدتی فعالیت در این عرصه دچار یاس می شوند و آن را رها می کنند، این کتاب به ما خواهد آموخت که این روش بدترین شکل برخورد با بازیگری است.

در نوشته پشت جلد کتاب آمده است: این کتاب راهنمایی جامع و علمی استلا آدلر به تکنیکی است که او را یکی از برگزیده ترین آموزگاران بازیگری جهان ساخته و آکنده از تمرین ها و مثال هایی است که مستقیماً از کلاسهای پربار او گرفته شده اند. « تکنیک بازیگری» متنی علمی برای بازیگران امروز است. کاوشی پویا در روش هایی است که بازیگران برجسته ای چون مارلون براندو، رابرت دنیرو و وارن بیتی را عمیقاً تحت تاثیر قرار داده است. یکی از امتیازات این کتاب این است که می شود آن را به صورت یک کتاب درسی در گروه ها و کلاس های تئاتر تدریس کرد و البته توصیه بر مطالعه کردن این کتاب و کتاب های دیگر دلیل بر منکر شدن ارزش کار عملی و تمرین نیست چون یک هنرمند تا درگیر کار عملی نشود نمی تواند تشخیص دهد چه ضعف هایی دارد و برای بهتر شدن به چه نیاز دارد. مطالعه کردن بدون نیاز به آب خوردن بدون تشنگی می ماند ولی به هر حال اگر کسی بخواهد شاعر خوبی شود برای شروع حداقل باید الفبا و دستور زبان را بداند و گنجینه ای از کلمات در ذهن داشته باشد و البته شم زیبایی شناسی که سهم اعظم این جریان بر دوش اوست هم دارا باشد تا بتواند پا در این راه گذارد بعد از آن با کار کردن، تجربه و دیدن کارهای خود و دیگران و نقد شدن پی به نیازهای خود برای مطالعه می برد. این امر در تمام شاخه های هنری صدق می کند. به امید روزی که در این دیار هنرمند بودن یک بازیگر از حالت یک تعارف بیرون بیاید و دارای استقلال عمل و اندیشه بشود. آمین

 

 نتیجه اخلاقی: نمی شود گفت هر کسی که روی صندلی هلیکوپتر نشسته است و به دکمه های آن دست می زند حتماً خلبان است.


پس بگذارید اعتراف کنم / گفتگو با ابراهیم پشتکوهی

:: محمد سایبانی

چگونه ابراهیم پشت کوهی، ابراهیم پشت کوهی شد؟

بله؟

منظور من این است که شما برای رسیدن به ابراهیم پشت کوهی امروز عملاً چه کاری انجام دادید؟

من عملاً خیلی کارها انجام ندادم، لذت هایی را بر خودم حرام کردم، خیلی فرصت ها هم از دست رفت و این مقدار اندکی از عمر و توانایی بود که وجود داشت.

 

این یک جواب کلی است به ناچار برای باز شدن مسئله این سوال را می پرسم ، چطور شد که به سمت هنر آمدید؟

چگونگی روی آوردن به هنر را نمی دانم چقدر می تواند به ما و اصلاً به اصل ماجرا کمک کند ولی مسلماً یک جرقه و حادثه ای همیشه در جهان وجود دارد که سرنوشت شما را به سمتی خاص هدایت می کند. اگر لازم است من اشاره کنم.

 

بله اتفاقاً منظور من این است که این مسئله شفافتر شود و فکر می کنم لازمه اش این است که شما دقیقاً به جرقه اولیه اشاره کنید چون مطمئناً این جرقه ها در زندگی همه ی انسان ها وجود دارد دریافت آن مهم است.

پس بگذارید اعتراف کنم. در دوران نوجوانی به دفتر شعر شهیدی به وسیله برادرش دست یافتم. یکی از شعرهای آن شهید را برادرش به اسم خودش تمام کرد و یک شعر را هم من. پس از آن که آن شعر را به عنوان اثر خودم ارائه کردم مجبور شدم سال ها شعر بگویم تا کسی آن دروغ اولی را نفهمد، من هنور به آن شعر شهید مدیونم و این گونه بود که شاعر شدم.

 

و روی آوری تان به تئاتر چطور بود ؟

فکر می کنم انرژی سرشاری در من بود که باید به جهان پرتاب می شد نمی توانم گرایشات امروز را بی تاثیر از گرایشات دوران کودکی ام بدانم، یادم هست علاقه زیادی به تعزیه داشتم و جزو بازی دوران کودکی ما بود. من همیشه دوست داشتم شخصیت ساخته شده ای که برگرفته از تعزیه بود را بازی کنم اسم او را عباس یک دست گذاشته بودم، برگرفته از نقش ابوالفضل . جرقه های اولیه باید از آنجا باشد. اما بعد این اتفاق افتاد که با هم کلاسی ها گروهی در مدرسه تشکیل دادیم و سپس به خارج از مدرسه کشیده شد. من دوست داشتم بازیگری کنم. برای این که بتوانم این کار را انجام دهم مجبور بودیم نمایشنامه ای داشته باشیم و برای داشتن متن من مجبور شدم بنویسم و بعد از آن که متن نوشته شد مجبور شدم که کارگردانی کنم.

پس برای این که بتوانم بازی کنم نوشتم و کارگردانی کردم و این ابتدای قصه بود. البته بازی کردن خواهرم در آن سالها هم بی تاثیر نبود و مادرم که برای من سرچشمه زیبایی و هنر است که خداوند به من هبه کرده است.

 

به نوعی آنچه باعث معرفی و مطرح شدن شما شد گروه تئاتر تی تووک است. این گروه چطور شکل گرفت و چه مسیری را طی کرده است؟

می خواهم رجوعی به گذشته داشته باشم، زیرا هر آنچه که اتفاق می افتد ریشه در گذشته دارد. پس بازگردیم به گروهی که در حوزه هنری تشکیل شده بود، در آن زمان شخصی که اکنون مسئول حوزه هنری است آمد و به نوعی سرپرستی گروه ما را به دست گرفت. من از آن گروه بیرون آمدم چون موافق ایده ها و آمال من نبود. خاطره ای هست که بد نمی دانم آن را نقل کنم، من نمایشنامه ای نوشته بودم و می خواستیم آن را با دوستانم کار کنیم. البته این نمایشنامه آن خامی ابتدا را حتماً داشت اما شروع نمایش با یک فلاش بک بود برخلاف خواست مسئول آنجا بود. او می خواست نمایش مرگ دیگری را کار کند و من دوست داشتم تجربه برگرفته از جامعه خودم را کار کنم. فیلم اجرای آن نمایش را برای دوستانمان گذاشتند و آنها هم دقیقاً همان را اجرا کردند.  مرگ دیگری کار برگزیده اعلام شد. پس از تمام شدن آن قضیه کسانی که به عنوان داور آنجا بودند آمدند و به من گفتند تو دست بچه را گرفتی و انداختی توی آشغال ها. اول باید گولش می زدی، یواش یواش من می دانستم که حق با من است ولی نمی توانستم بگویم این فلاش بک است یا این که شیوه ی خودم را تعریف کنم.

به هر حال ما به این آشغال ها خندیدیم و من در حالی که می خندیدم و از گوشه چشمانم اشک جاری بود آن روز از حوزه هنری بیرون آمدم و سوگند خوردم که بفهمم تئاتر چیست. چهار سال تئاتر کار نکردم. (امروز آن بچه هایی که ماندند و با آن آدم کار کردند هیچ کدامشان متاسفانه دیگر در صحنه نیستند) بعد از چهار سال این اتفاق افتاد که به اتفاق دوستانم تصمیم گرفتیم تئاتر کار کنیم. با مخالفت ها، موانع و نه نمی شودهای زیادی مواجه شدیم. اما سر یک چهار راه زیر یک چراغ قرمز، جرقه یک نمایش خیابانی زده شد و در حالی که درگرما و شرجی شب بندرعباس در شهریور 76 بستنی می خوردیم این نمایش شکل گرفت. فکر می کنم در واقع نطفه تئاتر تی تووک با احساس خطر، با چراغ قرمز و تلاشِ تبدیل کردنش به سبز بسته شد، بله تئاتر ما زاده ی شرایط قرمز است.

 

شما می گویید یک سری مخالفتها و موانع یک مقدار توضیح دهید. این طور که پیداست به نوعی از سر ناچاری به تئاتر خیابانی روی آوردید؟

حالا از سرناچاری هم نه، ولی همیشه ترسوهایی هم در هنر هستند، البته این محافظه کاران به طور ناخواسته امکان رشد بیشتری برای افراد جسور فراهم می کنند. کسانی هستند که امکان حرکت هنرمندان را کُند می کنند. کسانی که سد می شوند تا توانایی ها و خلاقیت ها در پستو پنهان بماند. وای به روزی که این سد بشکند اگر انرژی پشت سد به طور منطقی حرکت نکند ویرانگر خواهد شد.

عدم امکان اینکه ما تئاتر به صحنه بیاوریم ما را به این فکر انداخت که تا حالا در این شهرستان تئاتر خیابانی اجرا نشده است و این کار را می شود انجام داد. ما برای این کار هیچ منبعی در سطح کشور نداشتیم و آشنایی چندانی هم با این ژانر نداشتیم برای این کار متنی نوشته شد. آن زمان حتا نمی دانستیم که تئاتر خیابانی را می شود با یک طرح اجرا کرد. حتا برایش میزانسن ریختیم و روزها و شب های زیادی تمرین کردیم. تا اینکه بعد از اجرایمان فهمیدیم سال ها قبل هم به وسیله کسان دیگری مثل رضا کیانیان و سیروس شاملو این اتفاق افتاده است.

 

بعد از به قول شما سبز شدن چراغ قرمز چه اتفاقی افتاد؟

هنر حرکت به وجود می آورد و ما تمایل و انرژی شدیدی داشتیم حالا جدا از دوستانم که این توانایی ها را داشتند من چهار سال تئاتر کار نکرده بودم، چهار سال دیده بودم، خوانده بودم و می خواستم رها بشوم. این باعث شد که نمایشنامه ای به نام لنج های بی بادبان نوشته شود و روی صحنه بیاید. در ابتدا نوع نوشتار و اجرا توسط بعضی ها فهمیده نشد آنها که عادت داشتند به دیدن تئاتر هایی که در طی سال ها به شکل یک سنت در آمده بود با المان هایی مثل دریا و مرگ و انتظار و تور و لنج و قایق شکسته.

 

همه اینها که شما بعنوان شاخصه های تئاتر آن زمان بیان کردید در نمایش لنج های بی بادبان هم بود. دریا، مرگ و انتظار

بله دقیقاً، ما خواستیم نشان داده شود که از همین المان ها و امکانات با نگاه تازه می شود چیزهای تازه ای ساخت. مهم زاویه دید و بازتابش نگاه به واقعیات است. ببینید تمام ماجرای نمایش ما در حدود ده ثانیه اتفاق می افتد و این مسئله برای من به لحاظ تجربه نوشتن بسیار قابل توجه بود و ما متهم شدیم که تماشاگران را گیج می کنیم و کسی حرفمان را نمی فهمد.

 

در اجرای عمومی عکس العمل و رابطه مردم چگونه بود؟

ارتباط خوب بود، اما شاید در واقع نوعی بهت چهره تئاتری ها را در برگرفته بود. چون فکر می کنم با نوع دیگری از تئاتر روبرو شده بودند . متاسفانه در ما قدرت پذیرش نوآوری اندک است.

 

پله پله داریم کارنامه شما را مرور می کنیم، تعریف کنید چگونگی حضور در سطح کشور و برگزیده شدن؟

اینها خاطره هستند شاید شیرین هم باشد اما من نمی خواهم رویشان تکیه کنم من با امید به فردا و تلاش امروز ادامه می دهم برای یک فرصت دیگر مناسب تر خواهد بود که همه اینها مرور شود. شاید هم خودم آنرا نوشتم و به چاپ سپردم اما آنچه که مهم است این است که همه اینها نشان از این بود که در واقع تئاتر تی تووک نماینده انسان هایی بود که اینجا فعالیت داشتند، که می خواستند انرژی، توانایی و فوران نمایش دادن افکار خودشان را در امکانات زیر صفر به ظهور بگذارند.

 

از تئاتر چه می خواهید یا اگر بهتر بگویم انسان وقتی کاری انجام می دهد یک سری توقعاتی در قبال آن دارد شما به دنبال چه هستید؟

این که من از تئاتر چه می خواهم تا این که می خواهم به چه چیز برسم دو بحث جداگانه است. خب مثل این است که بگوییم از آفتاب چه می خواهیم. به هر حال آفتاب کار خودش را انجام می دهد و به قول شیخ ما به همه یکسان می تابد. چه بر مرداب، چه بر خاک چه بر درخت چه بر خشکی و چه بر آب. ولی این که آدم می خواهد به چه برسد این هم یک چیز کلی است. همه هستی یک حرکت است، حرکت. مثال سایه فکر می کنم مناسب باشد سایه همیشه در پی نور است اصلاً سایه بی روشن معنا ندارد  اما همین که نور را یافت دیگرسایه نیست در نور غرق می شود. من هنر را تلاش سایه برای شنا در نور می دانم.

 

پس بهتر است از سوال های کلی دوری کنیم و کمی وارد جزئیات شویم ، آیا کار تئاتر تغییر موقعیت های جهان است یا تغییر موقعیت های انسان یا اصلاً تغییر چیزی؟

ببینید این را می شود به تمام هنرها ارجاع داد. تغییر، یک توقع و شاید یک آمال برای هنرمند باشد در جهت مخالف جنگ، غارت، کشتار و فجایع انسانی که زاده سیاست و بازی قدرت است. اعتقاد من این است که در تئاتر ما یک تجربه انسانی را با انسانهای دیگر در میان می گذاریم. فکر کنم این خیلی واقعی تر باشد یک قطره اشک برای جهان.

 

نوع کاری که شما انجام می دهید آیا با تغییر موقعیت درونی و افکار خود شماست یا تغییر نظام های فکری و فلسفی که در واقع در حال سیر و حرکتند. به فرض مثال آیا شما برای نوشتن اثر و متن تان به این برچسب های مدرن، پست مدرن و مکاتب دیگر که گاهاً به آثاری اطلاق می شود فکر می کنید.

نه شاید در گذشته در مقطع کوتاهی علاقه و گرایشی در من وجود داشت ولی امروز خوشبختانه به هیچ ایسمی تعلق ندارم. من متعلق به ریشه های کهنی هستم که همیشه کسانی خواسته اند آنرا زیر آوار مدفون کنند من با تئاتر نقبی می زنم به روح باستانی انسان.البته این را باید قبول کرد که جریانهای فکری در ما تاثیر گذار هستند.

در جهان همه چیز به هم مرتبط است اما  نوشتن یک نمایشنامه یا به صحنه بردن آن بر اساس تفکرات طبقه بندی شده مکتب ها، کار هنرمند نیست. هنرمند کار خودش را انجام می دهد ، این منتقد است که شیوه های آن را پیدا می کند و بر آن تفسیر می نویسد.

 

بازیگرهای گروه شما چقدر نزدیک و آشنا هستند با حرکاتی که در تئاتر امروز جریان دارد و این که چقدر با تئاتر امروز جهان و ایران آشنایی دارند؟

من می گویم خود تئاتر، نه تئاتر ایران و نه تئاتر جهان. اما با این سوال شما می توانم اشاره ای بکنم به این که ما یک گروهی داشته ایم که یک خانواده بوده، زندگی کردن در کنار هم امکانات بسیار خوبی را برای ما فراهم کرده، دوستی ها، گذشت ها، عشق ها،شکست ها و دردهای مشترک فرایند زندگی چند ساله  در تئاتر تی تووک است. اما شناخت و آگاهی بر می گردد به نگاه دو طرفه، یعنی در واقع هر بازیگر در تئاتر انسانی مستقل و صاحب یک فردیت است و بعد یک نگاه جمعی،  این که چقدر این تئاتر امروزی است را باید یک منتقد یا یک بیننده آگاه جواب دهد.

 

بازیگر در تئاتر چقدر اهمیت دارد؟

همان قدر که تئاتر اهمیت دارد. دو عنصر وجود دارند که نمی شود آنها را از تئاتر حذف کرد و بدون آنها تئاتر معنا نخواهد داشت؛ بازیگر و تماشاگر.

 

شما با تلاش خودتان و گروهتان توانستید ظرف مدت تقریباً کوتاهی در ایران به شکلی مطرح شوید که حتا بالاترین رتبه هنری در تئاتر را بدست بیاورید. خب بعد از آن برای شما چه اتفاقی افتاد که ارائه دادن کارتان متوقف شد؟

بعد از اختتامیه جشنواره تئاتر فجر خبرنگاری این سوال را از من پرسید که قبل از شما هم دو گروه از شهرستان توانسته اند این چنین مطرح شوند گروهی از بوشهر با کار قلندرخانه در قبل از انقلاب و گروهی از سیستان در اوایل دهه شصت با کار آب باد خاک. شما سومین گروه شهرستانی هستید آیا می توانید این حرکت خود را تداوم دهید یا این که سرنوشت شما هم مثل آن دو گروه خواهد شد؟

من آن موقع خیلی خام بودم که با نهایت اطمینان گفتم حتماً. ما با قدرت آمده ایم و با دانش پیش خواهیم رفت. متاسفانه در تئاتر و هنر این مملکت و در سایر شاخه ها نه نظم نه توالی و نه اصول رعایت می شود. در گفتگوی هیات داوران که شاید به نوعی از کار «وقتی ما بر می گردیم دو پای آویزان مانده است» شگفت زده شده بودند عنوان شد که کار شما در اولویت قرار دارد برای اجرا در خارج از ایران و حتی به زعم آنها برای اجرا در آلمان و ایتالیا انتخاب شد. اما چون ما در بندرعباس و در استان هرمزگان زندگی می کردیم کار ما به هیچ کشور خارجی که نرفت هیچ، حتی امکان و شرایط اجرای عمومی این کار در تهران هم فراهم نشد. اما به قول شیخی ما از پای ننشستیم و دیگر بار و دیگر بار تلاش کردیم. بعد از آن برای تئاتر عالی فاطی این اتفاق افتاد که در حالی که در جشنواره استانی با آرا قدرتمندی برگزیده شده بود در منطقه ای با هیچ توجیه منطقی و در واقع با ناتوجیه های داوران از شرکت در جشنواره فجر محروم ماند. سال بعد در بازخوانی نمایشنامه ما رد شد و همین طور روند ادامه پیدا کرد. چیزهایی هست که اصلاً ربطی به هنر ندارد ترس از اینکه فلانی باشد ما بازار نداریم، ترس از مطرح شدن یک سری و کمرنگ شدن یک سری افراد، این امکان  قلع و قمع را برای اسباب قدرت فراهم خواهد کرد و حق از میدان به در کردن دیگری را به هر قیمتی برای خودشان قائل می شوند. غافل از اینکه خانه هنر مثل سیاست تنگ نیست. همه می توانند زیر این آبی کبود نفس بکشند و از تلاش دیگری نیرو بگیرند و لذت ببرند. فکر می کنم در چهارچوب اجتماعی ما حاصلش همین است در هنر هم متاسفانه چون به خلوص نرسیده ایم همین اتفاق می افتد.

 

به هر حال شما دو سال است که در این وضعیت هستید و موفق نشده اید هیچ کاری را اجرا کنید، در این مدت چه کارهایی انجام داده اید؟

ما متوقف نشده ایم. اما آیا یکی از مسئولینی که با مطرح شدن کار ما  در سطح کشور، رتبه و درجه می گرفت آمد بپرسد که چرا کار نمی کنید آیا شرایطی برای اجرای تئاتر فراهم کردند؟ ما هنوز از مرکز هنرهای نمایشی طلبکاریم و نصف بودجه ای که باید به ما داده می شد پرداخت نشده هیچ کس نپرسید هی فلانی خرت به چند. فکر می کنم متاسفانه خیلی ها هنر را برای خودنمایی خودشان لازم دارند و چون ما اسباب نمایش کسی نیستیم به ناچار از این بازی باید دور می ماندیم. در این مدت در واقع بعد از رد شدن متن «رنگ زدن آن خانه فراموش شده» جالب اینجاست که این متن در تهران و چهار محال بختیاری برای یک گروه دیگر تائید می شود و در هرمزگان که منبع الهام و ادراک این متن است رد می شود آنهم با برچسب های بسیار وحشتناکی که بر متن و ما زده می شود بعد ما تصمیم گرفتیم که یک سال فعالیت خود را متوقف کنیم یعنی ناچار شدیم تصمیم بگیریم و به بازسازی خودمان، در واقع به بازنگری خودمان و نقد خود بپرداختیم (چرا که محاکمه کردن خود ازمحاکمه کردن دیگران سخت تر است) و مطالعه و نوشتن و تازه فهمیدیم که ای دل غافل با هنر توی این مملکت از گشنه ای می میری. در هنر مست بودیم، چنان مستم که ره از بی ره ندانیم.

 

گروه برای آینده چه برنامه ای دارد؟

اول این که گروه من می خواهد زندگی کند و اگر نه در رفاه، لااقل کرایه آمدن به تمرین را داشته باشد اما به دلیل نقص ساختار اجتماعی ما، هنرمند علاوه بر فقر مادی که حاصلش می شود به ناچار بار دیگری را هم باید به دوش بکشد. یعنی یک هنرمند نه تنها یک هنرمند و نمایشگر اجتماع است باید نقش یک منتقد را هم بازی کند، نقش یک مصلح اجتماعی را هم باید بازی کند. وظایفی که نهادهای اجتماعی از انجام دادن آن شانه خالی کردند به نوعی به دوش یک هنرمند می افتد و خواه ناخواه این مسئولیت ها بار را سنگین تر کرده و خواهد کرد با این شرایط اگر برنامه ایی هم باشد من نمی توانم به اجرای آن خوشبین باشم.

 

شما کلاً وضعیت تئاتر را چطور تعریف می کنید؟

امروز وضعیت بسیار تاسف باری حاکم است انجمن نمایش هیچ کاره است. یک سرخوردگی اجتماعی برای هنرمندان، یک افت کلی برای جامعه هنری و صرف هزینه های غیر ضروری به اسم هنر که اصلاً در قالب هنر هم نمی گنجد. کسانی البته از قَبَل هنر به نان و نوایی رسیده اند در این وضعیت، و اصحاب هنر به نوعی رانده شده اند. ناگفته نماند که هنرمندان هم مقصر هستند. هیچ وقت من نمی توانم این خمودگی، سستی و ضعفی که در طیف وسیع هنرمندان این شهر هست را به گردن کس دیگری بیاندازم. بعضی ها را انگار همیشه باید با سیخ زد تا حرکت کنند مثل اینکه موتورشان خراب است! جدا از این حرفها که به ناچار باید می گفتم من از عاجز نالی بیزارم. هنرمند باید برای بهبود شرایط تلاش کند. اگر می خواهی نشاط یک جامعه را ببینید به هنرمندان آن نگاه کنید.

و در جواب سوال شما، در واقع انسان ها تنها زاییده شرایط نیستند. انسان ها شرایط را هم می سازند گاهی وقت ها انسان ها هستند که شرایط را تغییر می دهند و اصلاً این باری است که تفاوت انسان را با سایر موجودات نشان می دهد آن معرفت جهان شناختی که حاصل برخورد انسان با ذات خداست. اما این وضعیت دو جانبه ای که حاکم است یعنی خمیدگی و رکود و سستی هنرمندان و از سوی دیگر بی تفاوتی و خمیازه کشیدن بعضی مسئولین، وضعیت نابسامانی را رقم زده است که مهره های پر انرژی ما هم دارند هدر می روند. اما با این همه باید بگویم: ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

 

برای تغییر دادن این وضعیت چه باید کرد و اگر از خودتان شروع کنیم، شما چه کاری برای بهبود این وضعیت انجام می دهید یا شما هم فقط حرف می زنید؟

ببینید مثلاً برای نوشتن هیچ کس نمی تواند مرا متوقف کند. همچنان که من در خلوت خود نوشته ام و باز هم می نویسم. اما تئاتر وضعیت دیگر گونه ای دارد. برای اجرا کردن تئاتر نیاز به تائیدیه دارید. برای تمرین نیاز به سالن و مکان [ مناسب! ] و نیاز به مجوز. وقتی که متن های ما رد می شود، در واقع من امروز که نگاه می کنم با این اتفاقات به نوعی خودم را شرمنده اهالی تئاتر تی تووک می دانم. چرا که کسانی که زندگیشان و جوانیشان را گذاشته اند و سال هایی که می توانستند حداقل از لحاظ اقتصادی به نان و نوایی برسند وقت خود را گذاشتند برای تئاتر. امروز ما به مرحله ای رسیده ایم که اینها هیچ امکان مالی ندارند، نه دولت حمایت کرد و نه شرایطی به وجود آمد که بتوانند از طریق هنرشان ارتزاق کنند پس بنابراین وقتی که متن ما برای اجرا کردن به بهانه واهی رد می شود من چندان خوشبین نیستم کما اینکه مدیر کل قبلی برای اینکه حسن نیت خود را ثابت کند که نکرد این پیشنهاد را به من داد که شما در سوژه خاصی به سفارش ما متن بنویسید، به شما بودجه ای می دهیم که آن را بسازید و اجرا کنید. بعد از تحقیقات اولیه وصرف چند ماه وقت مداوم و شبانه روزی این متن نوشته شد اما به مرحله قرار داد که رسید به بهانه نداشتن بودجه دست دست شد تا اینکه مدیر کل عوض شد. چندی پیش یکی از مسئولین ارشاد به من گفت دو مرحله از این بودجه آمده و هزینه شده و شما باید منتظر مرحله سوم بمانید که آن هم معلوم نیست کی بیاید. ببینید کسی پاسخگو نیست، این دو مرحله بودجه ای که معلوم هم نیست چقدر بوده است صرف کدام کار فرهنگی و هنری در این شهر شده که ما بی خبریم. ما که شاخک هایمان برای هر فعالیت هنری بسیار حساس و پیگیر است! این بودجه در چه راهی خرج شد والله ما که بی خبریم و حالا من نمی دانم با ورود مدیر کل جدید چه اتفاقی می افتد. متاسفانه چون در مملکت ما سیستم حاکم نیست همه چیز به ذائقه افراد بستگی دارد. اگر مدیری موافق تئاتر و هنر باشد تئاتر امکان ارائه شدن و ارتباط و دیالوگ با مردم را برقرار می کند. اینگونه است که اگر آن شخص فرد مسئول آگاه مسئولیت پذیر نباشد در قالب سیستم کاری نخواهد کرد. در واقع اصحاب هنر به نوعی باید منتظر دست غیبی باشند یا اهل دردی! چون شرایط مناسب وجود ندارد. و هنوز با دید دانای کل محدود به قضایا نگریسته می شود و یک نفر به جای همه تصمیم می گیرد. بهترین شرایط این است که در هر زمینه متخصص آن شاخه نظر بدهد، کسانی که به حرکت و یادگیری همچنان ادامه می دهند. در مورد اجرای کار هم البته من شخصاً از این تلاش دست بر نخواهم داشت اما برای اجرای تئاتر، ما نیاز داریم به یک سری مجوزهایی که با شرایط امروز ، این من نیستم که این مجوزها را صادر می کنم.

 

به هر حال تئاتر این شهر و استان تنها شما نیستید راجع به تئاتر ی های دیگر چه می توانید بگویید؟

من در مرحله اول از گروه خودمان می توانم حرف بزنم و در مرحله بعد وضعیت کل تئاتر هم وضعیت قابل دفاعی نیست. در دو سه سال اخیر هیچ اجرای قابل اعتنایی در تئاتر نداشته ایم، هنوز شهر بندرعباس و استان هرمزگان یک سالن تئاتر ندارد، هنوز شما نمی توانید یک گالری مناسب در این شهر ببینید، از اجرای موسیقی ارزشمند خبری نیست، شاعرها پراکنده شده اند، کسی دل به قصه نوشتن نمی دهد وعده های سر خرمن دیگر همه را خسته کرده است«با نون فردا نمی شه شکم امروز رو سیر کرد» به همین دلیل نه تنها ما، بلکه سایر گروه ها هم وضعیت روشنی ندارند. من نگران هستم که هر آینه گروهم را از دست بدهم و این وحشتناکه.

 

به هر حال باید این وضعیت را تغییر داد شما چه پیشنهادی ارائه می کنید؟

هنرمند باید هنر خود را عرضه کند. تئاتر باید اجرا شود، موزیسین باید کنسرت بدهد. همه اتفاقات باید در عمل بیفتد. پیشنهاد من تنها می تواند این باشد که این اجازه داده شود تا هنرمند کار خود را ارائه کند. این نه توقع زیادی نیست بلکه اولین، کوچکترین و اصلی ترین کاری است که می شود انجام داد. مسئولین باید بدانند که برای مهار فساد، اعتیاد و شناخت ریشه ها، تنها هنر است که راهگشا است. باید هنر را باور کنیم و هنرمند را نه به عنوان مشکل ساز که به عنوان آینه بپذیریم.

روزی سردار سیاهی که بسیار جنگاور بود از نبرد برگشت، ‌او تا بحال خود را در آینه ندیده بود به آینه نگاه کرد تصویر مخوفی دید و آینه را شکست. هنرمند همان آینه است، آینه درون جامعه است.درون را بسازیم نه اینکه آینه را خرد کنیم. حسن این درون این است که می شود به پاک شدنش امیدوار بود و به خلوصش.

 

مسئولین فرهنگی چه کاری باید انجام دهند. با توجه به این که در حال حاضر ما با یک مدیر تازه وارد روبرو هستیم که البته قبلاً در عرصه های اجتماعی فعالیت داشته اند، شما چه پیشنهادی می توانید به ایشان بکنید؟

این را خود مدیر کل باید از من و سایر هنرمندان بخواهد. می شود در یک جلسه ای نشست، ساعت ها حرف زد و راهکارهای عملی ارائه داد نیاز هست که این دیالوگ برقرار شود در این مجال فقط می توانم بگویم آقای مدیر کل موانع را بردارید.

 

شما در زمینه های دیگر هنری مثل داستان و شعر هم فعالیت داشته اید در این شاخه ها چه کارهایی انجام داده اید و آیا به فکر چاپ آثارتان هستید؟

نه، در نحله ی شعر که دیگر فعال نیستم ولی به جهت کارکردن شعر به امکاناتی در زبان برای نوشتن دست یافتم که برای من بسیار سودمند است. در داستان هم کماکان کار می کنم، به نوعی وقتی نتوانم کار تئاتر کنم و آن را روی صحنه ببرم به ناچار فقط می توانم بنویسم و در واقع این انرژی مرا تامین می کند. هنوز به چاپ کردن اینها فکر نکرده ام بیشتر برای نوشتن است که می نویسم.

 

شما در زمینه روزنامه نگاری هم فعالیت می کنید. چطور شد که به این حرفه روی آوردید؟

چطورش مهم نیست، فکر می کنم چرای این کار مهم است. خب ضرورت این کار احساس می شد. در ابتدا در این شهر رایج بود یک صفحه شعر و داستان در مطبوعات باشد. و به جهت این که من در این زمینه ها درگیری داشتم تلاشم این بود که آنرا داشته باشم. پس از چندی با مدیر مسئول یک نشریه به توافق نرسیدیم و هی روزنامه عوض کردیم چرا که در اکثریت مطبوعات اینجا تفکرات سیاسی غالب است و سود جویی. استفاده از فرهنگ و هنر فقط برای پر کردن صفحات خالیشان است و یا پز دادن. ضرورت کار فرهنگی در آنها دیده نمی شود. داشتن یک مجله تخصصی هنری که معرفی و در واقع بازتابش ادبیات و هنر این شهر باشد یکی از آرزوهای من است و فکر می کنم برای رسیدن به این خواسته تلاش بسیاری باید بکنیم، این مهم نیاز به یک جمع و گروه هماهنگ و انرژی بسیار دارد.

 

یکی از ارگان ها و مراکزی که مردم از آن انتظار دارند منبع فرهنگ و هنر باشد صدا و سیما است در چند سال اخیر این فرصت برای استان ما پیش آمده که بتواند یک شبکه استانی داشته باشد. به نظر شما تلویزیون توانسته این وظیفه را انجام دهد؟

دوست نداشتم در این بازی سخیف وارد شوم اما حالا ناچارم بگویم که از تلویزیون تا حالا با من چند بار مصاحبه کرده اند و حرفهایی را که زده ام پخش نکرده اند ولی شاید از اینجا به گوش مسئولین تلویزیون برسد. بهتر است یک بازنگری کلی کنند هم در خودشان و هم در برنامه هایشان. چرا که معرفی کردن بد، بدتر از معرفی نکردن است. فرهنگ ما با تمدن و پیشینه ای که دارد با غنایی که دارد اینقدر لوده و مضحکه نیست که در  تلویزیون به نمایش گذاشته می شود. امیدوارم که یک فضای بهتری فراهم شود که آثار قابل اعتنایی در تلویزیون ساخته و نمایش داده بشود. با توجه به هنرمندان محترم و شاخصی که در شاخه های مختلف هنری داریم انتظار بی جایی نیست.

 

به هر حال مشخص است که هر کس و مسئولین صدا و سیما هم فکر می کنم خارج از این قائده نباشند که می خواهند عملکرد و کارنامه خوبی داشته باشند و برنامه های غنی و پرطرفدار بسازند. فکر می کنید این وسط چه اتفاقی افتاده و در واقع چه اتفاقی نیافتاده است؟

ببینید همه خوبند. کسی بد نیست، اصلاً  بحث خوبی و بدی افراد مطرح نیست من می گویم هر کس باید سر جای خودش باشد و این که چرا این اتفاق نیافتاده فکر کنم به خاطر این است که به نوعی تلویزیون انحصاری بوده است و قسمتی هم مربوط می شود به طمع کاری بعضی افراد و یک مقداری هم که خیلی زیاد و قسمت اعظم آن است مربوط می شود به عدم آگاهی و دانش هنری و این ربطی به خوب و بد بودن افراد ندارد. مثلاً فردی یک دوربین می کارد روبرو، خودش می شود کارگردان، نویسنده، مجری، تدوین گر خب معلوم است که این برنامه باید تماشاگرش هم خود این فرد باشد!

 

وقتی همچین فرصتی برای یک منطقه پیش بیاید هنرمندان زیادی تمایل پیدا می کنند که به وسیله این رسانه پر مخاطب کارهای خود را ارائه کنند. شما در این زمینه کاری انجام داده اید؟

من نباید این کار را انجام بدهم. تلویزیون این شهر باید بخواهد که کارهای هنرمندان را نمایش دهد تا برنامه هایش غنی شود. هیچ درخواستی از جانب آنها صورت نگرفته است، وضعیت تلویزیون هم مورد دلخواه من نیست که به سمت آنها بروم پس بنابراین ما هیچ نقطه اشتراکی نداریم جز تاسف خوردن.

برایتان مثالی می آورم که دستم خالی نباشد. به ما از جانب شخصی پیشنهاد شد که یک نمایش رادیویی بسازیم. متنش با تمام حساسیت هایی که در گروه ما موجود است نوشته شد و بعد از تمرین های مداوم تا ضبط سه قسمت از آن پیش رفت، بعد که پی جو شدیم به ما گفتند کار شما اصلاً قابل عرضه نیست و به روی آنتن نخواهد رفت و هیچ دلیل قانع کننده ای به ما ارائه نشد. من هنوز هم نمی فهمم که این سه قسمتی که ما با حسن نیت و اعتماد به تهیه کننده و عوامل رادیو کار کردیم چرا امکان پخش و دنباله گیری آن فراهم نشد. تمام انرژی ما صرف هیچ شد! بنابراین ما مجبوریم که دفعه دیگر محتاط تر باشیم و انرژی خود را تا از حاصل کار مطمئن نشده ایم در آنجا هدر ندهیم.

 

اگر شما به جای من مصاحبه کننده بودید دوست داشتید چه سوالی از شما پرسیده می شد؟

دوست داشتم از من سوالی نمی شد. چرا که یاد این غزل مولانا می افتم:

گفتم آخِر، ای به دانش اوستاد کاینات

در هنر اقلیم هایی، لطف کن کاشانه ای

گفت: گویم من تو را، ای دور بین بسته چشم

بشنو از من پند جانی، محکمی، پیرانه ای

دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما

غرقه بین در جمال گلرخی، دردانه ای

چون نگه کردم چه دیدم؟ آفت جان و دلی

ای مسلمانان، ز رحمت یاریی یارانه ای

با این همه امیدوارم که با نهایت تلاش و خلوص برای فرهنگ این دیار گام برداریم، مهم نیست که مردم هنرمند را بشناسند مهم این است که هنرمند مردم را بشناسد. آری من تایید می کنم امید را.

پروانه ای برای بقا / شکوفه رنجبر


 

پاپیون (Papillon) فیلمی‌ است که نمی‌ توان آن را در زمره آثار روشنفکرانه تاریخ سینما محسوب کرد چرا که نه داستانی دارد که با مولفه های این ژانر مطابقت داشته باشد نه کارگردانش، شفنر، سابقه ساخت چنین فیلم هایی را.

این فیلم قصد ندارد با تمرکز بر روی برخی فاکتورهای کلیشه ای، خود را فیلمی‌ غیر متعارف و جدید نشان دهد بلکه کارگردان سعی کرده با انتخاب ژانر و موضوعی حادثه ای ، آن را در راه تحریک احساسات بیننده و فراهم ساختن ساعاتی مهیج برای آنان،‌که در راه بیان مسئله ای مهم تر بکار بندد.

موضوع فیلم که از روی داستان واقعی پاپیون، افسر فرانسوی ساخته شده مربوط به ماجرای فرار پاپیون از زندانهای دولت فرانسه است. این موضوع بارها توسط فیلمسازان دیگر به عنوان موضوعی که می‌ تواند بسیار جذاب باشد، در فیلم ها نشان داده شده اما شفنر ضمن استفاده از جنبه جذاب موضوع، آن را برای تشریح اوضاع آن زمان مورد استفاده قرار می‌ دهد.

دید کارگردان فیلم، دیدی انتقادی است. انتقاد نسبت به حکومت فرانسه و در مقام کلی تر نظام حکومت داری جهانی. نظامی‌ که بر پایه از بین بردن فردیت اشخاص وتبدیل کردن آنها به توده ای مطیع و بی احساس قرار دارد و با این سیاست می‌ خواهد همه را آنطور که می‌ خواهد تربیت کند.

شخصیت اصلی فیلم یعنی پاپیون در چنین شرایطی در کشور فرانسه بارها به زندان می‌ رود در حالیکه در داستان اصلی پاپیون نه بار اقدام به فرار می‌ کند در فیلم تنها دو مورد از آن را می‌ بینیم.

شاید از نظر سازندگان فیلم، همین دو مورد فرار برای بیان مقاصد کافی است. اما شفنر علیرغم این تغییر که در تعداد دفعات فرار پاپیون از زندان انجام داده، کلیت داستان را حفظ کرده و به آرمان های نویسنده که همان بیان مظلومیت انسانها و در بند بودن آنها در برابر نظام سیاسی است وفادار مانده است.

شفنر در پس پاپیون، در واقع اعتراضی آشکار به نظام حکومت داری جهان دارد و آن را با استادی هر چه تمامتر در قالب فیلمی‌ که بیننده را نه درگیر احساسات شدید زودگذر، که درگیر تفکری طولانی و عمیق می‌ کند، بیان می‌ کند. در این راه از عوامل بسیاری بهره برده شده. یکی از عوامل بازیگری فیلم است. بازیگران قبل از آنکه هنر شخصی خود را در ایفای نقش نشان دهند باید عاملی را مد نظر قرار می‌ دادند و آن امساک کارگردان در بیان مستقیم و احساس برانگیزی وقایع است. پس در راستای این ایده، استیو مک کوین بازیگر سرشناس آمریکایی برای ایفای این نقش انتخاب شد. مک کویین را شاید بتوان بهترین انتخاب دانست. چرا که او بنا به اقتضای سبک بازیگری اش از نشان دادن احساسات خود طفره می‌ رود و این همان چیزی است که برای نقش پاپیون لازم است.  چهره او که انگار از بالا و پایین تحت فشار قرار گرفته و آن حرکات بی احساس لبانش خونسردی مردی را که نه برای فرار ، که برای اثبات آزادی انسانها، بارها اقدام به فرار می‌ کند را نشان میدهد. در مقابل این درون گرایی و خونسردی مک کوین، شور و شوق رفیقش لویی قرار دارد. بازیگر نقش لویی، داستین هافمن، که در آن سالها اکثراً در نقش های اکشن ظاهر می‌ شد این بار در نقش مردی ثروتمند که با خیانت همسرش به زندان افتاده و در آنجا با پاپیون دوست شده، بسیار خوب ظاهر می‌ شود. این در واقع نقطه عکس پاپیون است و این زوج مردانه همواره یکی از بیاد ماندنی ترین های تاریخ سینما بوده اند.

موسیقی فیلم یکی از مهمترین نقاط قوت فیلم است. ساختن یکی از معروف ترین عاشقانه های سینما برای فیلمی‌ حادثه ای چون پاپیون خود ایده ای جالب از سوی جری گلد اسمیت،‌ آهنگساز فیلم است. جالب اینجاست که استفاده از موسیقی هم تحت تمهید امساک از سوی کارگردان در فیلم زیاد شنیده نمی‌ شود. وقتی هم که شنیده می‌ شود نیمه کاره تمام شده و تم آهنگ تغییر می‌ کند و در واقع تماشاگر تا آخر فیلم که این موسیقی را کامل می‌ شنود، در حسرت  و انتظار می‌ ماند.

شفنر در نوشتن دیالوگ ها هم دقت بسیاری داشته و سعی کرده وقایع بیشتر در قالب تصاویر و موقعیت ها بیان شوند تا دیالوگ های بازیگران. تاکید شفنر بر تاثیر بصری تصاویر عاملی است که به وضوح در فیلم دیده می‌ شود. آنجا که پاپیون در جزیره با مسئول جذامیان صحبت می‌ کند و مسئول به خاطر صورتش که شکل طبیعی اش را از دست داده نمی‌ تواند احاساساتش را در چهره اش برور دهد، توقع می‌ رود که از دیالوگ استفاده بیشتری شود اما شفنر خصیصه درون گرایی و بی تفاوتی پاپیون را با عدم توانانی بیان احساسات در چهره مسئول جذامیان به تقابل می‌ گذارد. این صحنه می‌ توانست با بکار بردن موسیقی بیش از حد به صحنه ای دردآور تبدیل شود و یکی از بهترین صحنه های فیلم می‌ شود که در آن عیوب و اشکالات قهرمان فیلم را در تایید انسان بودن او به نمایش گذاشته شود.

شفنر در موارد بسیاری از تصاویر استفاده به جا کرده. صحنه هایی که پاپیون در زندان کاملاً تاریک سالها و سالها زندانی است هم تاکیدی است بر استقامت پاپیون و هم نشان دهنده بدترین نوع شکنجه و زندانی کردن در آن زمان یعنی نگه داشتن زندانی در بی خبری اطلاعاتی و محیطی که در آن سالها بسیار رایج بوده است.

پاپیون در راه رسیدن به هدفش یعنی اثبات آزادی از عواملی بهره می‌ برد اما همه کسانی که به او کمک می‌ کنند جزو گروه هایی هستند که خود نیز از آزادای مشروع برخوردار نیستند و خود از جامعه طرد شده اند (مثل جذامیان) و یا اصلاً در جریان تمدن شهری شرکت داده نشده اند (سرخپوست ها) و این خود بیانگر این مسئله است که رسیدن به آزادی و آنچه فطرت بشری است با وجود قیود جامعه به اصطلاح متمدن انسانی ناممکن است.

شفنر تمامی‌ تمهیدات خود را به کار می‌ برد تا تماشاگر را تا انتهای فیلم یعنی آخرین اقدام به فرار پاپیون که پرشکوه ترین آنها هم هست، با فیلم همراه کند. آنجاست که درعوض همه ی حسرتی که از شنیدن موسیقی فیلم کشیده ایم این موسیقی بسیار زیبا را چند بار می‌ شنویم و طی لانگ شاتی سقوط یا به نوعی پرواز پاپیون از بالای صخره به روی قایقی که ساخته را با حرکت آهسته می‌ بینیم و به شجاعت او آفرین می‌ گوییم در حالیکه دوستش لویی بالای صخره ایستاده و ترجیح می‌ دهد با مزرعه و حیواناتی که برای خودش تدارک دیده زندگی را سر کند.

پاپیون شنا می‌ کند و از بالا او را به شکل پروانه ای می‌ بینیم که در کمال سرسختی برای بقا و آزادی تلاش می‌کند.

باد‌ آن‌ها را خواهد برد

:: ابراهیم پشتکوهی



آینه‌ها دو دسته‌اند ، دسته‌ای ما را نشان می‌دهند، دسته‌ای دیگر زیبایی‌ها را.

 پیرزن‌ها پا به آب می گذارند . دختران در دریا غوص می روند و پسرهای جوان با پاهای باریک و گردن های دراز به تماشای باد و رقص بهاریه در دریای این خیل تشنه نشسته اند.

چهار شنبه آخر صفر زنان و مردان قدیم بندر به دریا می روند. ریشه این رسم و‌ آیین پیدا نیست ، اما آنچه آشکار است این است که جایگاه نشاط را در بین این مردم نشان می دهد « آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن ، آینه صبوح را ترجمه شبانه کن ، ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو ، جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن » پیرزن ها همراه با نوه ها و دختران جوان با آرزوهایشان در آب می شوند ، سر و تن خود را می شویند و آرزو وامید خود را با دریا بیان می کنند. به اعتقاد این مردم کسی که در این روز در دریا پا می گذارد و نیتی می کند نیتش برآورده می شود.

از مهمترین امتیازهای این آیین، قدرت شفادهندگی دریا در این روز به خصوص است. در اعتقادات مردم هرمزگان چهارشنبه به دریا رفتن عملی شایسته است اما چهارشنبه آخر صفر چیز دیگری است. آدم های قدیمی تر به همراه خود قند می آورند و حرفشان این است با دریا؛ « شیرینی ما بِی تو ، شفای تو بِی ما » رفتن خانواده ها به دریا آن هم در چهارشنبه آخر صفر قابل بررسی و تحلیل است ، هم از منظر جامعه شناختی و هم از دیدگاه روانشناسی ، حتا می توان آب دریا را هم در این روز مورد بررسی قرار داد که البته این قسمت ماجرا از عهده بحث ما خارج است. روان جمعی جامعه سنتی ما از زمان های دور (که آغاز دقیق آن نیاز به گمانه زنی و پیگیری و تحقیق وسیعی دارد) احساس نیاز می‌کرده به این نشاط گروهی، حتا اگر تاریخ این مراسم را به بعد از اسلام نسبت بدهیم نه تنها به این مراسم ایرادی وارد نیست بلکه مایه سرور است چرا که به ما یادآوری می کند که اسلام دین تعادل و میانه روی است.

مردم هرمزگان بعد از دو ماه عزاداری به دریا می آیند تا تن بشویند و لباس سیاه را از بدن خویش به در می‌کنند تا کدورت ها و گناه را نیز همراه با این آیین بسان موجی بازیگوش در حاشیه ساحل جا بگذارند.

چهارشنبه آخر صفر مردمان این خطه که هنوز ریشه های خود را در خاک محکم دارند ، شادی و شعفی را که قلب های خسته ی حاصل از کار و روزمره گی این زندگی بدان نیاز دارند از دریا وام می گیرند و خنده، این عنصر تابنده و کم نظیر از خالق توانا را که در زندگی ما کیمیا شده است را با خود به خانه و خانواده می‌برند.

این آیین نیاز جامعه ما را به شادی جمعی نشان می دهد ، نیازی  که اسلام نیز بر اهمیت و ضرورت آن صحه گذاشته است، اما متاسفانه کمتر کسی از آن خبردار است. کمتر کسی آگاه است که گروهی از مردم ما در این روز به دریا می روند و خود را از زلالی و پاکی پُر می کنند. جالب است کسانی که در این آیین حضور دارند زنان و مردانی هستند که بسیار معتقد و پایبند به اصول و عقاید دینی هستند. زنان کوزه های خود را از آب پر می سازند تا آب شفای خود ، فرزندان و همسران خویش را برای یک سال ذخیره کنند آبی که به عقیده اینان شفابخش است . از دیرباز مرسوم بوده که آب دریا را برای چشم زخم بر سر در خانه ها آویزان می کرده اند. این هم یکی دیگر از کرامات دریا و دریا ساز.

چهارشنبه آخر صفر را می شود به « روزجهانی پاکی»  تبدیل کرد. نه تنها باید این مراسم و آیین را حفظ و از فراموش شدن آن جلوگیری کرد بلکه در یک حرکت جمعی می توان جهان را نیز دعوت کرد تا در شستن اندوه با ما همراه شود.

مراسمی که ما را از خودِ غم زده مان جدا می کند و به مای متحد و شادان تبدیل می سازد و شور و حرکتی که در آب و دریا است را به روح ما می ریزد. کولی ها نیز نزدیک به این آیین، مراسمی دارند. آنها یک روز در سال را در جنوب فرانسه به دریا می روند و هفت مرد یک زن را سوار بر اسب از دریا به ساحل می آورند به نیت اینکه سارا سیاه ـ ناجی کولی ها ـ یک روز از دریا می آید و آنها را از دربه دری نجات می دهد. کولی ها هر سال از نقاط مختلف دنیا برای شرکت در این جشن به آنجا می آیند و از سارا سیاه ساختگی استقبال می کنند. ما چرا از این شفای راستین و شعف واقعی استقبال نکنیم.

احتمال این که با رفتن این نسل دریا رو ، این آیین نیز از یادها برود بسیار است. آیین ها را که ریشه های ما هستند زنده نگه داریم چرا که ایرانی بودن ما را به ما یادآوری می کنند و ریشه دار بودن‌ مان را. آنها را حفظ کنیم چرا که از یادها برود باد آنها را خواهد برد در واقع با بردن آنها، باد ما را خواهد برد.

 

شعر

بهزاد خواجات

 

 

 (سیب زمینی)

کاش می شد

عقده هایم را بیرون بریزم

به همین سادگی

 

(انگشتر)

وقتی که گم شده ایم

چه چیز به یاد ما می آورد

که خودمان هستیم؟

 

(عسل)

در یک کتاب خطی خیلی قدیمی

نوشته بود!

‏‏‍‍‍«و آن ها قومی بوده اند

که به جبران آنچه زن بود

روزانه ای داشتند

با سه بهره عسل…»

 

(ملاقه)

درهّ های ترانزیستوری را به خانه آورید

و سقوط آن قدر آرام بود

که خوشتان آمد.

 

(شکلات)

جاهایی را که متفقین نتوانستند

شکلات ها  فتح کردند!

 

(کمربند)

دریاداشتهای مَرد  مُرده

از کمربند هم ذکر شده بود

و غسال

از گرمای میان گاهش

به وحشت افتاد.

 

(پرده)

شما که در سونوگرافی

بی پروایید آن قدر که…

حالا چه شده که این جا، این طور…

 ولش کن!

لابد که  قبیح است

دیدن کسی که دارد با اشتها

لاشة فرزندش را می خورد .

 

(ماء الشعیر)

او از ما کف کرده است

و ما  از  او

به هر حال هر کسی

دلایلی دارد برای خودش

 

(چرخ خیاطی)

او آدم هایش را خودش انتخاب می کند

بعدش هم وِر  وِر وِر وِر…

لباس «رُز»

اگر پف بیشتری داشت

 می توانست این قدر مسئله ساز نباشد

تایتانیک!

 

(سیفون)

اتاق تنهایی

با ریه های پٌر از آب نفس می کشد.

با کشیدن این زنجیر

زندگی تازه ای آغاز می کنید.

 

(قیچی)

قیچی خودش را هم بکشد

ما به او شبیه تریم

و تکه های بریده

همان چیزهایی است

که دیگران بیشتر داشته اند.

                                       

 

عباس عبدی

 

شرح پاییزی

 

میلی به آب ندارم

شعری نمی خواهم بخوانم

و تکرار نمی کنم

نامی را

            (که ورد زبانم بود)

از پرتغال عصر

و انار مانده در بشقاب

بی اعتنا می گذرم

پایم از آن خودم نیست

دستم هم بلاتکلیف

خودکار و کاغذی نمی جوید

و مثل هیچوقت دیگر

نمی خواهم بشنوم

و نمی خواهم ببینم.

خاموش می کنم

مهتابی فراموشی را

و مثل آنکه مرده باشم

فکر می کنم به لحظه آخر

به نام تو

که در دهانم آشناست

و تو

و خودت …

 

باقی شب را خوابیده ایم

دریا درنگ کرده است

پاییز نرفته

بهار آمده است.


16/10/81 قشم

 

 

2

همین

چیزی بیشتر از یک جاده نیست

بیشتر از چراغی

            که با جاده می گذرد

پلی سنگی

            که بر رودخانه آرمیده است

رودی کم آب

که پل را نمی بیند.

 

صخره ایست شاید

که در سواحل خلوت

از باد و ماسه

                        می ساید

خواب ستاره ای

            جزیره ای

                        دریایی

در انزوای طولانی شاعری بومی.

 

مثلث مهاجران سردسیری

بر بام روستایی پرت

و گندمزارهای بعد از درو

ـ افسانه مکرر هر سال ـ

ترا که در بادهای پائیزی صدا می زنم

مرا که در چمنزارهای تابستان

                                    می شنوی.

لعاب پریده کاشی ها

و ماهیان سرخ تماشا

فواره خاموشی که می توانست

خاطرات ایستگاهی کوچک را

آب افشان کند

قطاری که می گذرد

قطاری که نمی ایستد

قطاری که نمی آید

قطاری که نمی ماند.

 

بیش از این نیست

                        که می بینم

در قاب پنجره مه گرفته صبح

خانه های خواب آلود

چراغهای روشن دور از هم

کوهی کرخت

که در خاکستر و سحر

و چشم اندازی طویل

                        دراز کشیده است.

بیش از تو نیست

                        که می دانم

بیش از من نیست که می دانی

ساعتی دیگر

به سوغات ماهی و لیمو

بر سفره نهار خواهیم بود.

بیش از همان فنجان چای

که پیشاپیش

دم کرده ای.


22/6/81 قشم

 

 

 

 

هشتگانه باران

 

1

باران را از آن خود می کنی

برگ را سایبان

بامدادان که سربرهنه

در ایوان آجری

باغچه را            

            می پایی.

 

2

دریاچه های کوچک ناگهان

در سپیده دم خیابان

نان تازه

در پناه بغل

دنباله دیشبی است که پاییز مرا

بارانی کردی.

 

3

این گلدانها مرا بخاطر خواهند سپرد

ایستاده پشت پنجره

که می بارم بر تو

تو را هم،

آنجا که از پاییز آبهای جهان

برگ می چیدی

 

4

گردویی

سر می کشد که  ببیند

آوازی را.

من از آبچکان سیب ها و صنوبرها می گریزم

در کوچه باغهای صدایی

 

5

همه از آن توست

تو که سراسر شب

کوچه را

بارانی دیدی

در قاب پنجره انتظار نور و صدایی.

 

6

شاداب تر ازاین نمی دانستمت

پرنده ای

که سر از پنجره بیرون داده بود

و بال می زد

در جاده های نم نم باران ناگهان.

 

7

مرا می بینی هر روز

پیش از آنکه تماشا کنم ترا

با نگاهی که می راندی در باران

دلواپس درخت وزن

دلواپس بیشه و پیاده رو.

 

8

باقیمانده بارانی

که برپل ریخت

راه بندان چهار باغ

شعرهایی که رودخانه با خود برد.

کسی در ایستگاه اتوبوس

                        کاغذی انداخت.

23/10/81

 

 

 

سه شعر از کتاب

«روی خط مرز جیغ می کشم»

اثر: ترپا کهریزی (باران

 

 

ستاره ای بدرخشید و …

خوابیدم

که دست های تو نبودند

که پا شدم باز هم

            رفتم

خیابان تعطیل بود

بازگشتم دیر بود

دیر را پاک کردم

همه تعطیل های جهان را از خیابان خط زدم

            و دست های تو را به خانه بردم

                        که خانه

دست هایت را به جا نیاورد

            خانه را ول کردم

و دستهایت را در جیب خیابانی ام گذاشتم

که خیابان و دست های تو یخ کرده بودند

            یخ را در دلم آب کردم

که آب از سر خیابان و دست های تو گذشته بود

            گذشته را که ورق زدم

بوی دست های تو در فضا پیچید

که فضا را پیچیدم لای دو پلکم

و دوباره، گویا، خواب رفته بودم

 

2

حال اتاق خوب نیست

نوار می چرخد…شُ د خ ز ا ن 1

خودکار می نویسد … یک و یک تو می شود ما

من می شود دو نفر تنها

و صدا 2

بلند بلند می خواند … شنبه سوراخ

            یکشنبه سوراخ

دوشنبه سوراخ ِ سوراخ

سه شنبه سوراخِ سوراخِ سوراخِ

            هوای اتاق

چقدر خوب نیست

صدا می گوید… تمام پنجره های جهان

… اگر باز شوند

هوای این اتاق

عوض نخواهد شد

 

3

چگونه می شود؟

کلیدی

به آغوش تو انداخت

و قفلی

بر دهان مردم.

 

1- شد خزان صدای مرحوم بدیعی زاده

2- وام گرفته از یداله رویایی

نگاهی به مجوعه شعر «فعل‌هایی که در غیاب تو صرف می‌شوند» اثر: موسا


:: محمد حسن مرتجا

 

شعر به معنای اتفاقی در زبان گستره ی وسیعی از تاویل را بر ذهن می گشاید. تعریفی که نمونه های آن را هم در تاریخ شعر کلاسیک و هم در شعر امروز می توان یافت. اما امروزه تاویلی که بیشتر از این تعریف گرفته می شود در مورد شعر تغزلی امروز است. شعری که معشوق زمینی را در ضمیر تو به ارزیابی شعری می نشیند حال آنکه شعر زبانی به معنای کشف لایه های پنهان زبان در گستره ای وسیع مفهوم های ویژه ای را به شاخه های گوناگون شعر امروز می بخشد. اتفاق که بیفتد زبان، یا در زبان انگار مخفی ما بر کف دست می نشینند و بعد بر سپیدی ها حیات می یابند. خوشبختانه این اتفاق و جابجایی در شعر بندری به لحاظ قضیه ی حسی به شکل حسی و زبانی خود را می نمایاند. به این معنا که شعر در تحول خود تنها به سطح نحو شکنی و بازی های زبانی بسنده نمی کند بلکه در خویشتن خود و در حس آمیزی در چرخه های مختلف زبانی اعم از تغزلی – حماسی، اجتماعی و اشکال دیگر خود را شکل می دهد. گاهی معشوق در شکلی مدرن (تاکسیب) و گاهی در بعد اجتماعی و سیاسی (شعر گنجی) شعر به پیش می برد. و از همه مهمتر پختگی بیان است که در این شعر ها، اجرای کلمات را انجام می دهد. چه بندری شاعریست که سال های سال است در حیطه ی ادبیات کار کرده – و در آغاز کار شعر –  به واسطه دیدِ سیاسی و اجتماعی نسل او، و آرمان جویی، شعر را با دید زبان در خدمت محتوا تحت تاثیر شاعرانی چون شاملو، لورکا، نرودا، آتشی ( به واسطه ی نزدیکی فضای جنوبی) ادامه داده و بعد همراه با تحولات ادبی واجتماعی شعرش دگرگونی های زیادی کرده  (این موضوع را از جهتی می گویم که با تاریخ شعر موسا آشنایی نزدیک دارم) او نوشته و نوشته تا بعد از سال ها با زیبا شناختی جنوبی خود به لایه های از خودِ زبانش رسیده به گونه ای که این موضوع در کار او مشهود است.

بندری در نیمه شب می خواند]  ای شعر شفاعتم کن ـ دارم می میرم از گریه بر این جهان ـ و عشق پیراهنی که سرشارم می کند. ای شعر![

مسئله زیبا شناسانه ی شعر بندر ـ و جنوب و نمود آن عرصه ی ویژه ای است که بسیاری سر آن رنج خورده اند و سهم حضور خود را در شرجی و دریا وا نموده اند . این مسئله کمی نیست. حداقل آن می تواند بیانیه ای مشترک از شاعرانی در 50 ساله ی اخیر بندر باشد. این زیبا شناختی و حس جنوبی در نگاه بندری زیباست.

کودکانه دو لیمو زیر پیراهنت / که از چاک یقه روزنامه ی بلوغش را… بگذرم. این جا میدان برق است و تو زیباتر از همیشه ای و بهار فرار کرده است .

مسئله امضاء و رویت در شعر امروز عرصه ای بس مشکل است. چه فی المثل وقتی شاملو و فروغ زبان ویژه خود را می یافتند به لحاظ نزدیکی به آغاز گاه شعر نو و نیما فاصله ی طولی و عرضی کم با مبداء و نیز عدم حضور شاعران بسیار، شاید به اندازه امروز مشکل و محال نبود. زیرا امروزه و در طول چندین دهه راه های بسیاری پیموده و تجربه شده و رسیدن به کمال زبانی در حال حاضر سلوک ویژه ای می طلبد. البته حساب زبان های ناگهانی و مصنوع را با شاعر مولف باید جدا دانست… بندری در این عرصه سر جمع تمایز های خود را باید هر چه زودتر حساب کند بداند نو آوری پشت نو آوری گاهی فرصت داشتن راه و روش خاص را از شاعر می گیرد و در فرصت کم حیات…! باید به حقیقت خود قناعت کرد و راه خود را رفت. گرچه در مقابل این طرز فکر یاد حرف پاسُترناک (شاعر و نویسنده بزرگ روس) می افتم که حسرت می خورد به لحاظ زبان ورزی و سبک گرایی. یک دوره از شعر روس مضامین بسیاری را وانهاد و غرق در فرمالیسم معروف شد (نقل به مضمون) البته مراد من نه از آن سوی بام افتادن است نه از این سو. با این وصف بندری همچون بسیاری از دوستان شاعرش این دوگانگی را به نفع سومی هنوز آنچنان که باید حل نکرده. مسلماً حل این معادله بر آیند کل جریان شعر موسا خواهد بود. چرا؟

صداها پرندگان پاشیده در هوایند ] مادر به سختی پیراهن پاره را به آغوش می کشد[

بندری می توانست یک دو شعری که تحت تاثیر مستقیم شاملو هستند در مجموعه اش نیاورد. ولی خود مانیم  شاعری چون شاملو یکی از علائم بزرگش همین است: ابرها بر منظر بی گناهی ما شهادت نداده اند و …

بندری در مجموعه (فعل هایی که در غیاب تو صرف می شوند) با بیانی که تلفیقی از گفتاری و نوشتاری است شعرش را اجرا کرده. با این همه انتخابی از همه آن سالها مسلماً کار مشکلی است و بندری خوشبختانه توانسته مجموعه ای به سزا از خود فراهم کند تا مخاطبش منتظر کارهای بعدی او بماند. کارهای متفاوت که نشانه های آن را در شعرهای چاپی بعد از این مجموعه در مجلات دیده ایم.

داماهی شماره 1 و 2



شماره 1 و 2 ماهنامه داماهی. ویژه نامه هنر و ادبیات روزنامه صبح ساحل
منتشر شده در اسفند ماه 1381
سردبیر: ابراهیم پشتکوهی   طراح: حسن بردال


دانلود فایل pdf :

رهسپاری

:: ترجمه : حجت حاجی زاده


تصویر پایانی، مناظر تاریک و کابوس مانندی است از وحشیگری و فساد و گمراهی. در یک طرف مردی کوتاه و پهن و برهنه شده چماقی را در هوا نگه داشته است و زنی پوشیده که بر روی پاهایش زانو زده و دست هایش را محکم روی سرش نگه داشته است. او دور یک گوی خم شده است. شی ‌سبز رنگی که به نظر یک گوی شیشه ای می رسد.

روزنامه ای که می توان به آسانی «ZELTU[NG]» را بر روی آن خواند. بر کف زمین در دست راست زن و شی عجیب قرار دارد. و دقیقاً در همانطرف جلادی وحشی، لخت، مانند یک جنازه، رنگ پریده تصویر شده کسی که بازوهای خونینش دور سرش به یک ستون کوتاه و کلفت بسته شده اند و

رهسپاری اولین نقاشی بکمن در قالب ترپتیک (نقاشی با مضمون مذهبی) است که در می سال 1932 ترسیم کرد. در مدت زمان کوتاهی که نازیها به قدرت رسیدند و بکمن مجبور شد از تدریس در هنرستان Stadel کناره گیری کند روانه برلین شد.

این نقاش از سال 1915 در فرانکفورت زندگی می کرد جایی که او به درجه شهرت و اعتبار بعنوان یکی از هنرمندان ارشد شهر رسیده بود. آثار او در تعدادی از شهرهای اروپا و آمریکا در معرض نمایش قرار داده شد. در اواسط دهه بیستم آثار بکمن در نمایشگاههای مهم منهِم نقاشان و برلین نمایش داده شد و در سالهای 1928 و 1930 در باسل و زوریخ در نمایشگاههای بزرگ بازنگری آثار مورد تحسین قرار گرفت.

منتقدان بزرگ هنری و روسای حوزه ها از دوستان او بودند و از حمایت کلکسیونرهایی مانند

Baron Rudolph Vansimonin، Reinhardpiper  و Lilly Vonschnitzler برخوردار بود. کسی که خانه او در فرنکفورت یکی از آخرین سالن های گردهمایی نویسندگان، فلاسفه و هنرمندان برجسته بود.

حتی در اوایل آغاز حرفه اش قبل از جنگ جهانی اول از بکمن استقبال شده بود. اما در سالهای پس از جنگ، شهرت داخلی و ملی اش بیشتر از وجهه بین المللی اش شد و در پایان قرن بیستم جایگاه وی در دنیای هنر آلمان کاملاً امن به نظر می رسد.

استفان لانکر دوستدار هنر و دوست باوفای بکمن به یاد می آورد که در آن هنگام او بیشتر مورد بحث و گفتگو و استادی بسیار معروف شده بود. تعدادی از موزه های آلمان اقدام به تهیه نقاشیهای او کردند و گالری ملی برلین اتاقی ویژه داشت که به آثار او اختصاص داده شده بود.

بعنوان یک استاد در هنرستان فرانکفورت مورد احترام هنر آموزان بود و توسط محافل و انجمنهای ادبی فرانکفورت مورد تکریم قرار می گرفت، بکمن از برخورد با شخصیتهای سر سخت و پر هیبت لذت می برد.

در همین حال بکمن فردی حساس و مضطرب و تحت سلطه خود محوری، بدبینی وبی عاطفگی بود.

آلفرد نیومیر درباره اعصاب حساس بکمن (علاوه بر خوی سخت گیرانه اش) مطالبی نوشته است. همچنین پیری رَزبونو کسی که مثل نیومیر، بکمن را تامسیر پایانی حرفه اش و بعد از عزیمتش به آمریکا در سال 1947 می شناسد، درباره او می نویسد: « قیافه اش با آن چهره روشنفکرانه، گشاده، با دهانی پایین آمده او را عمیقاً جدی نشان می داد اما چشمانی دلنواز و رئوف داشت. مَکس بکمن مردی مغرور بود کسی که ذهنیات خود ساخته اش حاکی از جدیت،‌شجاعت و قدرت بود. ظاهر بکمن هنوز وضعیت حقیقی ساختار و سنت او را نشان می داد. او مردی بود که با تصاویر و کابوسهای ضمیر ناخودآگاهش از نگرانیها و خیالپردازیهایش دچار بی خوابی شد. او به من گفت 25 سال است که به بی خوابی مبتلا شده است.

بیماری بی خوابی ( بیماری بی خوابی یا کم خوابی) باعث شده بود هدفهایش را از دست بدهد و چهره اش مانند فردی که باری سنگین حمل می کرد خسته نشان می داد.»

اگر به اویل دهه سی  برگردیم بدون شک بکمن نسبت به زمان دوستی اش با «رزبون» خستگی کمتری داشت اما دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم او اصلاً نگران و دچار اضطراب نبود. به ویژه بخاطر موقعیت بد سیاسی در آلمان که بلافاصله بر روی حرفه و آسایش و زندگی شخصی اش اثر گذاشت و بعد ها آزمونهای سخت و جدی دیگری در زندگی برایش پیش آمد که مجبور شد حرفه تدریس را بطور موقت رها و به پست دیگری  نقل مکان کند.

داستان سیاسی آلمان در آن سال سرنوشت سازِ قبل از رئیس جمهور هیندن برگ سرانجام به اسم هیتلرِ صدر اعظم یکی از توطئه های پلید نام گرفت. سراسیمگی در مبارزات انتخاباتی، خشونت بی سابقه در خیابانهای آلمان را در بر گرفت، در طول این کشمکش ها، نازی ها شیوه های نوینی ازتبلیغات و شعارهای انتخاباتی ارائه دادند. یک میلیون پوستر رنگی به دیوار شهرها چسباندند، هشت میلیون جزوه و دوازده میلیون کپی اضافه از روزنامه های حزب توزیع کردند، برای اولین بار در انتخابات آلمان از فیلمها و گرامافونها بهترین استفاده را کردند، از طریق بلندگوهها روی کامیونها آخرین حرفها را زدند. « سربازان طوفانی 4000000 قوی» تهدید به دستگیری قدرت حتی با توسل به زور کردند، رعب و وحشت و موجی از خشونت سیاسی و جنایت، که آلمان هیچگاه در حافظه تاریخی اش به خاطر نداشت بوجود آمد و بکمن تریپتکش را دقیقاً در زمان همین رویدادها ترسیم کرد.

مثل همه آلمانی های هم سنش، بکمن عمیقاً تحت تاثیر جنگ جهانی اول قرار گرفته بود.این موضوع اثر اوست که هم تحریک شده بود و هم از لحاظ روحی آسیب دیده بود و آن ناشی از وحشت زدگیها و کابوسهای واقعی ای بود که در زمانی که بعنوان عضوی از ارتش آلمان در Hospital Corps در سالهای 15 و 1914 خدمت می کرد مشاهده کرده بود. تشابه مهمی بین آن سالها و 33و 1932 وجود دارد، این هر کدام از آنها دورانی ا زبحران شخصی او بوده اند. بحران بعدی زمانی است که حرفه هنری بدلیل موج شورش نازی ها دچار مشکل شده بود و او وادار به ترک شهری شد که هفده سال کاشانه او بود اما امکان نداشت این بار به سختی سال 1915 باشد، در   این زمان که به شدت مریض بود و از ارتش معاف و خارج شد. شورشهای آن زمان و تهدیداتی که رفاه و آسایش و امنیت شخصی بکمن را دنبال می کردند، همه این احتمالات برای آغاز اضطرابها و خیالپردازیهایش کافی بودند که بر او مستولی شوند و گاه و بیگاه موجبات آشفتگی روانی او را فراهم آورند.

خلوت کردنش در حوزه و قلمرو اسطوره شناسی و خیال پردازی به اضافه بازگشت به تصورات وحشتناکش، هر دو تمایلِ پیدا شده در او در اثر Departure  (رهسپاری) ظاهر می شوند و به دو بحران سیاسی و بحران شخصی که او را همراهی می کرده نسبت داده می شوند.


پدر شمشیر می کشد و ، پسر ... ؟

نگاهی به مجموعه شعر «با این تفاصیل نه اسب، نه دختر» اثر محمد ذوالفقاری

:: نوشته ی موسی بندری

 

«با این تفاصیل، نه اسب نه دختر» نام مجموعه شعری است از شاعر جوان محمد ذوالفقاری که در هزار نسخه بوسیله انتشارات «شولا» در دسترس علاقمندان شعر و ادبیات امروز قرار گرفت.

این مجموعه را می توان از زمره شعرهایی قلمداد کرد که می خواهد در فضای شعر امروز معاصر نفس بکشد. شعر امروز معاصر با عناصری که وجه غالب آن را می سازد و در واقع وجه تمایز آن نیز از شعر دیروز معاصر که می توان کلاسیک معاصر هم خواند معرفی می کند. ( منظور از کلاسیک شعرهایی است که تقریباً قانونمندی، اصول اصلوب زیبا شناختی آن تئوریزه شده و بعنوان یک متد درسی و کلاسه شده قابل تعیین است) عناصری که شعر امروز را با شعر دیروز معاصر وجه تمایز می بخشد فرو ریزی مرکزیت های عاطفی، فرو ریزی اقتدار زبانی و رویکرد به سمت زبان مردم و گفتار، هجو و طنز، نگرشی نقادانه به شعر های پیشین، درگیر شدن شعر و شاعر به امکانات زبانی و بیرون رفت از زبان بگونه تنها ابزار وسیله انتقال مفاهیم، فرو شکنی با معنایی متعارف و رویکرد تازه ای به وجه معنایگی، روایت گونه ای از روایت با شرایط یا ضوابط سرایشی، فرو شکنی ها شیشه ای و اقتداریت راس الهرمکی شاعری و وجه قدسی شعر و شاعر.

پس معلوم است عکس در یک شعر حتی یک مجموعه همه این وجوه حضور پیدا نکند. و از سایر امکانات متعارف شعری معاصر بهره ببرد. اما معمولاً وجوه غالب را این عناصر یا یک، دو عنصری از این دست می سازد. از همین رو هنگامی که ما با مجموعه شعری روبرو می شویم به سادگی می توانیم دریابیم شعر و شاعر با چه رویکردی به شعر می خواهد جهان احساس عاطفی خویش را در برابر ما قرار دهد. از این رو وقتی نگاهی می کنیم به مجموعه شعر «با این تفاصیل، نه اسب، نه دختر» می بینیم شاعر دغدغه شعر امروز را با خود حمل می کند. همچنان که نوع اجرای شعرهایش و امکانات و افق هایی که در شعرها معرفی می شوند خود از این نحله شعری خبر می دهد.

(از این تاریخ / من محمد ذوالفقاری چشم های تو ام / خیلی راحت تو دلم / می بینی / من چشمهایتم / البته بعد از خواندن پاراگراف اول) (شعر محمد ذوالفقاری ص 7) یا (زنگ می زنی / از میناب خسته می شوی / از بگویی پشت شهر برف می بارد که نه = شعر از بگ که پشت شهر برف می بارد ص11) یا (شما س را فقط / مثل سگ می بینی / هیچ وقت دختر هم سایه ی ما / سوسن را که ندیده ای / چقدر خوشگل بود = شعر عطر سوسن است ص 26) در همه این سطور و پاراگراف ها شعرها خود در فضای شعر امروز معرفی می کنند زبان گفتار،‌طنز و مطایبه، برخورد با زبانیت متن و غیره.

محمد ذوالفقاری بر حسب جوان بودگی و تازه آمدگی راه می خواهد فضای شعر امروز را تجربه کند و همین است که لابد رد پاهای رفته را دنبال می کند. زبان، سخن و گاه حتی نگاه شاعر همشهری علی آموخته نژاد را با خود دارد ( حتماً خیلی خوشگلی / که قبولت کرده ام) (ببخشید / این جملات مرا گیج کرده اند / باور کنید / قرص اعصاب نبود اگر ) ( این قصه هر وقت شروع شود / یه جوری من / یعنی مجبورم از پله اول بگیرم ) که می بینم در همین سطرهای لحن و نگاه حتی پاره ای مشابهات شعر آموخته نژاد را می توان دید و البته رد پای دیگر شاعران همشهری هم لابلای شعر ها می توان یافت. بدلیل جوانگی البته اقتضای طبیعت کار است اما خود هشدار نیز تا محمد ذوالفقاری جای خود را بیابد. و شعر هایی چون «لا اله الله» (    ) «دختر پشت دریا» که کمتر از بار این گرایش برخوردارند و از طرفی از زبان تقریباً منسجم و محکم تری برخوردارند از شعرهای قابل اعتنا و تامل این مجموعه اند و نشان از آن دارد که ذوالفقاری با اندک توجه و تعمق در کار می تواند پشتوانه خوبی برای شعر و شاعر بیابد. اما آنچه که بیش از همه در این مجموعه به چشم می خورد عدم تسلط و اشراف شاعر نسبت به زبان است که گاه کار به شلختگی می رسد. (از این تاریخ / من محمد ذوالفقاری چشمهای توام / خیلی راحت تو دلم / می بینی چشمهایتم) که چشمهایت هستم یا چشمهایت ام که دیگر خیلی شکل خوانده می شود یا Madonna هم بد چشم در نمی آورد) که بنا به فضا و رنگ پاراگراف منظور ایشان بد هم غمزه، عشوه ناز و کرشمه نمی کرد. که البته چشم در آوردن یعنی چشم غره رفتن، نهیب زدن می باشد، یا ( نزدیک بود / دروغی بزرگ گفته باشم / نه خیلی شاخ تر از هر چه دروغ) که قاعدتاً باید می گفت (نه چیزی شاخ دار تر از هر چه دروغ) و روی هم رفته آنچه که بنظر می آید آسیب رسان کار می شود. دور شدن از افق ها و امکان های زبان است بویژه که یکی از عناصر وجه غالب شعر امروز نوع درگیری شاعر با زبان می باشد. گاه حتی چنان که فونت نوشتار زبان هم مورد مداقعه قرار می گیرد حتی در کار خود ذوالفقاری ( ] دید/ چیزی به خاطرش نمی آید [ را ببند» / همیشه می گفت / چشم هایت نگاه نکنند که دو سطر آخر با فونت درشت تری نوشته شده که البته کاربری چندانی ندارد.

(لطف کن آن چراغ را هم خاموش کن / می خواهم کسی نبیند / گوش کنید، این قسمت دیدنی تر است ) که سطر آخر با فونت درشت تری می برد که جزو تکنیکهای زیبای شعری هست یعنی از یک لایه ابهامی استفاده می کنند هم نیز درشت ی سطر، نسبت به سایر سطور دیدنی تر است چون درشت تر است و قابل رویت تر خوب کسی که می خواهد از همین امکانات نوشتاری در جهت رسالت زیبائیگی شعر بهره ببرد لابد باید انرژی بیشتری هم روی زبان بگذارد. اما بهترین امکان شعری که محمد ذوالفقاری استفاده می کند، تکنیک تدوین، منتاژ و درهم آمیزی دو جمله و ارائه به شکل یک جمله که گاه دو جمله بی هیچ ارتباط ظاهری هم با هم ندارند و بدین طریق ارائه امکان تازگی و آشنازدایی می کند و از طرفی با ظرافت و طراوت خاصی مرکزیت عاطفی حتی معنایگی جمله هم فرو می شکند. (شاید بگویی/ همه ما / به این جا رسیدیم/ دروغ می گوییم / و این کت بنفش/ هم / حتماً برنامه دارد) یا ( تقصیر من است / هر چه درد / سر من با این چیزا نمی گیرد ) یا ( با همین کفش کتانی / می بینی چند بار دوخته ام با چشم های ژاپنی ات که ) یا که بهترین آن در این جمله تجلی می یاید ] ساعت دوازده / از شبکه چهار / سیمای میمون باغ وحش ملی / مرا یاد پیتزای مخصوص/ که زنم حساس است به اسم خودش / قسم می خورم) (از بعد از ظهر / آب می دهم گلدان ها را به کف دستم / می خارد) . محمد ذوالفقاری در همین اولین مجموعه نشان داده است که شعر را امری جدی می شمرد و توان و توشی را باید پی کند تا بتواند صدایی رساتر شود که این مجموعه از امکان شعرهای خوب هم پر بی بهره نیست و صدای دیگری است که دارد از این خطه (هرمزگان) بلند می شود. و برای اینکه این توان و صدا را بهتر بیابیم در اینجا یکی از شعرهای این مجموعه را واشکافی می کنیم.

دختر پشت دریا (ص 9)

رستم شمشیر کشید / پشت دریاها چه شهریست؟!/ سهراب آمد بگوید قایقی باید ساخت/ زد درست وسط سینه اش/ این را خودتان / می توانید از نقاشی هایش بفهمید/ هیچ کس آن را نکشیده/ و شمشیر/ هنوز قایق است / دریا داشت بالا / هی بالاتر می آمد / و سهراب / دید امروز نمی تواند با دختر پشت دریا قدم بزند/ نگاهی انداخت / به چشم های رستم / و گفت:‌ باباجون ! / ناراحت نشو/قایقی خواهم ساخت.

(رستم شمشیر کشید / پشت دریاها چه شهریست؟!) یک لحن حماسی خفته در این سطر ما را متوجه زیر ساخت فکری حسی شعر می کند. رویکرد این شعر به یکی از زیر ساخت های مهم و موثر بافت فرهنگی ماست و کنایتی به تراژدی ژرف فرزندکشی. می دانم که در تراژدی زیست اندیشگی ما، فرزند کشی چه نقشی در بافت هستی ما ایفا می کند. که نماد فرهنگی هنری آن در شاهنامه فردوسی و شرح رستم و سهراب بخوبی تجلی می یابد. سهراب ( فرزند) برای ساختن فردای باشکوهی در پی جستن (رستم) پدر یا همان پهلوان شکست ناپذیر اما در موعود دیدار در یک فضایی تراژیک و دست هسایی توطئه هستی فرزند را ساقط می کند. عناصر این بار فرهنگی پدر- پسر و توطئه از سمتیت و از سویی جهان جستجوگر و پرسشگر پسر. همانقدر که پسر بی تجربه اما پر از پرسش است پدر که بار تجربه و به ویژه شرایط و جهان سالارگی را با خود حمل می کند پر مشت از خنجر. این خود بخشی از دستمایه ذهنی حسی شعر است هر چند با زاویه و نگرشی دیگر. چرا که این بار این پدر است که پرسشگر است. گویی به ناگاه از کابوس و خوابی برخاسته که جهان اقتدارش را به چالش می خواند. از همین رو این پرسش نه با کلمه یا کلام که با شمشیر است. (رستم شمشیر کشید/ پشت دریا چه شهریست؟!) یعنی بیش و پیش از پرسش اول ستون و تکیه گاه خود که همانا شمشیر است لمس می کند. بیرون می کشد . لابد تا برق برندگی تیغه آن چشم پاسخگو را مقهور اقتداری با این پشتوانه کند. اینجاست که این لحن حماسی چه به جا می نماید.

اما جهان شعر رویکرد تازه ای را معرفی می کند. در واقع تقابل دو جهان، دو نگرش در یک فضای ذهنی- فرهنگی است. جهان اقتدار گرایی پدر سالاری با نماد فرهنگیش رستم، شمشیرو سهراب، یا به تعبیر دیگر پدر اقتدار فرزند و سوی دیگر دختر و دریا و قایق یا به تعبیر دیگر تر فردا و فاصله و حرکت.

آن یکی به قدرت، شبانگی (وامی از مختاری) و سالارگی که فضای فرهنگی سنت دیرینه ماست فضایی که گهواره جنیان پدر سالاری قیم سالاری در آن حاکمیت دارد. و جهان امروز که جهان پرسش کلام و دیالوگ است.

سنتی اقتدار گرا، نقدی و پدر سالارانه حتی گاه پرسشگری که البته پرسشی برای یافتن و راهگشایی ناشناخته ها و دست یابی برای فردای بهتر هم نیست. بیشتر پرسشی از لون «چه کسی به اقتدار ما گردن نمی نهد) (چه کسی علیه ما توطئه دارد) (چه کسی فکر می کند پشت دریاها مدینه فاضله است) که در همه این پرسش ها طرح و توطئه حکمی نهفته است و در واقع با دو سطر جهان فرهنگی پدر را به زبایی ترسیم می کند. و جهان پسر (جهان رویا، فردا، و نیاز)

دریاست، فاصله عمیق لابد پر از کوسه و نهنگ، نادیده ها و توفان گرداب (شب تاریک و بیم مـوج و گردابی چنین حائل) همین است که پسر را به پاسخی در خود به فکر فرو می برد (سهراب آمد بگوید قایقی باید ساخت) پاسخ فرزند نه اما شمشیر اقتدار که کار و خرد و کلام (دیالوگ). تنها اگر مجالی بیابد که معمولاً این یافتن مجال به دلیل زیر ساخت پیچیده، تو در توی جهان فرهنگی از دنیای سنت که تکیه و پشتوانه اش در بعضی مواقع  اگر به تاریخ نظری بیاندازیم این بعضی مواقع بیشترین وقت ها، زمان ها و تاریخ را در برگرفته است شمشیر بوده است. (سهراب آمد بگوید قایقی باید ساخت/ زد درست وسط سینه اش) چرا حالا سینه، نه چشم، نه گوش حتی نه دست و پا (سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق) این البته چه نقشی که در ذهن ما نیست. در ذهن ناخودآگاه و روان جمعی ما باردار از فرهنگ و سنت در مقابل ذهن مالامال از رویاها، امیدها، نیازها و افقهای فردا (این را خودتان / می توانید از نقاشی هایش بفهمید) چه نقشی؟ کدام نقاش؟ چرا نقاشی؟ مگر نه  اینکه همه افکار، اخلاق، رفتار و کلاً فرهنگ، نقشی حک شده در ضمیر ناخودآگاه و روان جمعی ماست. این راحتی ( هیچ کس آن را نکشیده). کشیدن این نقش نه بدست من، تو یا او است. اثر و کار روابط پیچیده جمعی می باشد که از دیرباز فرهنگی با خود حمل دارد و تازه تمام امکانات و داشته های فرهنگی هنری پشتوانه یا به زبان دیگر حمایت و پشتوانگی آن را بعهده گرفته است. اگر چه فردی  شخص خاصی یا  به زبان شعر کسی آن را نکشیده. با این همه (و شمشیر / هنوز وسط قایق است) شمشیر که می تواند نقش و نماد اقتدار و سمبل قدرت باشد، و از دیگر سو قایق نماد ابزار حرکت، تحرک، پویایی تا از دریایی بگذرد. شمه ای از همان است که جهان امروز ما به تلاطم نشسته است. چالش سنت و مدرن با همه پیچیدگی های آن مگر نه امروز دستور کار رفتار و کار تمام روابط اجتماعی فرهنگی اقتصادی و سیاسی ما قرار گرفته است. از کانون ها ی کوچک مثل خانه،  تا اجتماع بزرگ در این برهه خاص تاریخی اگر چه مشروطیت نطفه گرفته تا به امروز شاید به پشتوانه همان شمشیر که هم پرسش و هم پاسخ اقتداریت بزرگ سالارگی ماست کش آمده است و ای بس که امروز ژرفای بیشتری هم به خود گرفته است ( دریا داشت بالا/ هی بالا تر می آمد) و آن قدر که احتمال غرق شدن هم هست از این رو شعر که خود از یک روحیه محافظه کارانه هم بهره ور است (و سهراب / دید امروز نمی تواند با دختر پشت دریا قدم بزند) سهراب یا همان فرزند پسر مگر غیر از با دختر هم می تواند قدم بزند تا جهان آینده خانواده آینده را بسازد. اما دختر نماد آینده، امیال، آینده و نیاز با همان ذهنیت مرد سالارانه اما قادر نیست امروز حداقل با این ذهنیت حاکم و اعمال قدرت فرهنگ مقتدر- قدم بزند و طرح خانه فردا را بریزد. پس ( نگاهی انداخت) آیا در پنجره روبرو چه می بینید؟! (به چشم های رستم) چشم مگر نه اینکه نماد دیدن، دیدنی ها، چراغ آن هم چراغ گذشته لابد برای روشنایی راه آینده . در واقع چشم پدر چرا که هنوز زود است فرزند راه را تا چاه تشخیص دهد. چرا که چشم پدر خود نگین دسته شمشیر اوست. از همین رو به لحن استیصال پسر توجه داده می شویم. (و گفت: باباجون) پسر باید یا اگر نه باید حداقل فعلاً برگردد به همان دوران کودکی. دوران صغر سن، طفولیت، نیازمند قیم، پدر ، بزرگ و شبان چه زیبا این استیصال و لحن غمبار و درد انگیز در سطر هویدا می شود (و گفت: باباجون) آیا به پدر روبرو می گوید ـ رستم یا به پدر درون خود پسری که قرار بود با دختر پشت دریاها قدم بزند یعنی زوج آینده، در واقع این پسر لابد پدر فرداست به هر حال لحن کودکانه ای که در این سطر می آید واگو کننده این وضعیت است. طبعاً با پدری در اتمسفر چنین فرهنگ، آن هم وقتی ذهن شعر از لایه محافظه کارانه ای برخوردار است. طبیعی است که راه چاره راه دلجویی پیشنهاد می کند. و در واقع آن لحن کودکانه بستری است برای این دلجویی (ناراحت نشو) که خود  اشاره ای کنایه ای می باشد سطر آغازین شعر ( رستم شمشیر کشید) اما هشیاری، زیرکی یا اصلاً با همه ذهنیت محافظه کارانه ای که جاجایی در این شعر خود به رخ می کشد اما چون عصر،‌دوره و جهان امروز دیگر همان جهان گذشته نیست هر چند امکانات اقتدار گرانه بزرگ سالاری هم باشد. اما بستر خرد پذیر درک حضور دیگری و جهانی که دور یا نزدیک باید به گفتگو بین انسانها بیانجامد، شعر هم در بر گرفته است از این رو شعر در نهایت هم بدنبال راه چاره سفر از جهان سنت به فضای نوین است (قایقی خواهم ساخت) می بینیم در این قطعه شعر محمد ذوالفقاری با بهره گیری از توان و پتانسیل واژگان، تدوین سطرها و پلان های جملگانی یک شعر زیبا می سازد و این همان توان و استعداد این شاعر است که پیش از این از آن صحبت رفت و می تواند در شعر امروز فضایی برای خود ایجاد کند البته با دوباره یا چند باره خوانی تجربه دیگران، پی بردن به قدرت ها و ضعف های خود.

شعر

جِرم زندگی

کورش کرم پوری

 

چهار، جهل و سه ، بیست ، پنجاه و سه است

که با شما حرف می زند

                   به نام کورش

ای شنوا !

بگو گفت چیزی که برای من کافی است، یعنی مرده ام

-          او به قرار ملاقات یکی از مجانین شهر رفت که رفت

من حرف ضبط شده ای هستم که خودم را ادامه می دهم

بگو در یک چیز تلفنی

من دیدم وقتی به گوشی صدای زن نگاه می کنم

اندامش زن ندارد

سیم توی عشق !

در تئاتر بازیگری بودم

که باید با تاریخ چاه حرف می زد

شنوا! زندگی من صحنه داشت

پرده پشت پرده شکست خوردم

به یاد آن آیینه که افتاد روی جوهر شعر

و رفت توی آیینه کاری یک مسجد قدیمی شکستم

بگو عمرم را به شما دادم

ببینم بلدید وزیدن بادهایی را که در گوشی ها فوت کرده ام ادامه دهید ؟

می شنوی ؟

من مزاحم زندگی ام بوده ام

و هی فوت می کردم

تا قاب عکس رادیولوژی خانه خاک نخورد

الا ای ایادی، ایادی  ایادی!

گوشت را پیچانده ای به زندگی سیمی من

روی کاغذ مطبوعت می نویسی:

اولین عکس بر می گردد به جمجمه ی پدربزرگ

لب دِقّ او سیگار دیده شده، مرده

و النگوهای زنی به نام «مادر»

رعشه داشتننند که در عکس خوب نیفتاده اند

چار، چهل و سه، بیست، پنجاه و سه

کاری کرده

که خاطره شهیدشان در عکس بسوزد

غیر !

رسالت من و شنوا چیزی است

که ادامه ی این پرونده را مه آلود کند

گریه کن یار! یار دبستانی من !

-          تق-

می شنوی شنوا !

دوست ها از پشت خط دست برایم تکان می دهند

-          او باید به قرار ملاقات یکی از مجانین شهر

می رفت می رفت

وصیت می کنم

بی قرار بمانم

وصیت می کنم بمیرم

وصیت می کمکک توی گوشی ها جِرم بگبرند

و ادامه ی این شعر

به دست شنوایانی است

که پشت این خط مانده اند

                   که

                             مانده اند

22/10/79

 

 

 

 

 

 

مسعود فرخ

1

که می نویسد :

                   تو می نویسی

                   با می گذاری    این باران     باریده

                                                          به نویسید

          - از آن فراز آمدیم     فرود

          و راست اش     آمدیم که بباریم

- بارانی پیش دستی کرد

          گفتیم چه کنیم

                             و شدیم شبنم

که سبزه می کارد

که سبزه می شود

                   این می نویسد

                                      شما باور کنید.

5/3/79

 

 

2

این ها همه سخن می گویند

از هم دین هایی که پیش چشم شان

                                      یا بوده اند

                                      یا هستند

                                      یا خواهند بود

و پیرامونشان می توانستم یا می تواند

                             چیزی نزدیک به هم این چشم انداز پیش رو

                                                            - شاید خیلی دور باشد

می گویند

          از این جا

          از آن جا

          از دور

          از نزدیک

و این ها همه راست اش برای این است که سخن گفته باشند

                                   بی آنکه سخن گفته باشند

 

 

3

به هم این سادگی

- گفتن آمده بود   ایستاده بود    میان راه

و تو تهِ دل ات را پاک می کردی از هر جه گمان که می شد که سبز شود

                                                                                  سر راه

-          گفتن گلویش را نگاه می کرد که خشی گیری چیزی نداشته باشد

-          و خواستن آماده بود تا خودش را پرتاب کند

-           و دل توی دل کس نه بود

یکی اگر هوشیار بود

                   می شد به گردد و یک دل باب دل

                                      برای خودش پیدا کند

و آهسته بگذارد و برود

 

 

دو شعر از مجموعه شعر

«دارم با رشد شانه های میت راه می روم»

آتفه چهار محالی

تمرگ دوم

با چشم های ترسیده نگاهم نکن میت

من

با بی ضلعی تو هستم براسفالت

که در ظهیر الدوله

انگشت فروغ دوخت شده بود

به مادرم می گویم:

سکته بهتر از این نمی شود

دارم

با رشد شانه های میت راه می روم.

 

 

 

 

تمرک هفتم

با فضای سورئالیسمی از آقای ادبیات اجازه؟‌

و دیوارها سفید بود

پنجره هها سفید بود

کوه ها سفید

او چمدانش را بسته

زیر آرم «غم آخرتان» دست تگان می دهد

بعد

قهوه ای از زیر گلویم ریخت روی ملافه

مثلاً افهم و دستمال افهم و باران اف

اما خاک

خاک نفهم

کفتم: جیغ!

گوشه دهانت لرزید

خیال مردم    زیر پارچه       زیر سفید زشت

زیر زیر

یک نفر،‌زیر کفن لرزید

-کمک ! کمک !

 

-          انشاء بیرون

-          و آقای ادبیات اجازه؟

-          ما دوباره « این بود انشای من را » نیاوردم

-          توی تخته، سیاه، اما روح!

-          با کسی سورئالیسم و گور غلط