[ویژه نامه کورش گرمساری] علی محمد قاسمی*

خبر تکان دهنده و غیر قابل باور بود.

اشکهایم در زیر دوش آب سرد گم شد.

یادم باشد به هیچ رفاقتی دل نبندم و به هیچ خاطره ای دلخوش نباشم.

یک فنجان چای، بر سر یک میز،‌ با تصادفی کوتاه، سلام و احوال پرسی و تمام، خداحافظ، به امید دیدار، که اگر هم نشد، ماتمی نخواهد داشت.

از زمانی که برای فیلم جدیدم به میان جنگلهای شمال رفته ام، اسامی از ذهنم در حال پاک شدن است. خاطره ها نیز.

بعضی از اسامی در وجودم حک شده،‌ ابراهیم اصغر زاده، کوروش گرمساری و چند تایی دیگر...

نفر بعدی کیست؟ یادم باشد به خودم هم دل نبندم.

پرکن قدح باده که معلوم نیست

کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه

 


فیلمساز

[ویژه نامه کورش گرمساری] علیرضا کریمی صارمی*

کوروش گرمساری مرد دریا هنرمندی برخاسته از قلب دریا یا چهره ای مهربان، کلامی گرم و نگاهی بی ریا.

عکاس هنرمندی که به زندگی در جنوب را با گرمای وجود خود پذیرفته بود و نقطه به نقطه آن را از نزدیک لمس کرده و تصاویری زیبا ساخته بود. چهره مردان ماهیگیر و خنده همسران آنان را فراموش نمی کنم. در عکس هایش زندگی موج می زد، زندگی ی به صداقت آبهای نیلگون خلیج فارس.

گویا او برای ایجاد حسن زندگی، زندگی می کرد.

فرهنگ جنوب بخشی از دغدغه های اصلی او بود. همیشه تعدا زیادی عکس و اسلاید از قشم و کیش، زنان و مردان و بچه ها در دست داشت. فوری تصاویر را نشان می داد، تصاویر زیبا از همه چیز جنوب. هیچگاه آن عکس پسر بچه خندان جنوبی را که ماهی بزرگی در ساحل به دست داشت فراموش نمی کنم. هیچ گاه مجموعه عکس های نخلهای او که در عین ناباوری در کنار آبشارهای زیبا به تصویر کشیده بود را فراموش نمی کنم. هیچ گاه شادی مردمان او را از دریچه دوربینش فراموش نخواهم کرد زیرا او مرد زندگی و مرد زنده بودن بود او مرد نور و رنگ و حقیقت بود اما دل به دلدار سپرد و رفت و دوستانش را در عین ناباوری در میان بود و نبودش تنها گذاشت.

یادش گرامی و خاطره سبزش در روح و جان و اندیشه ما سبزتر باد.


*مدیر آژانس عکس ایران

میهمانی مسافری که نیامد / رضا دبیری نژاد

همیشه کوتاه ترین خبرها، ناگهانی ترین و سخت ترین خبرها هستند. همچون جرقه می آیند و ضربه می زنند. در آغاز نمی دانی خبر، چه بوده است. اما کم کم که طوفانِ خبر، گم می شود، خودت را میان خروارها ویرانی می بینی.

صبح شنبه وقتی محسن تلفن می زند و همان جمله دو کلمه ای را می گوید، معنی هیچ کدام از کلمات را نمی فهمم باید کلنجار بروم، جدی بودنش سخت است و سعی دارم به خودم بقبولانم که شوخی است.

«کوروش مُرد» تا ظهر پیاپی از بندر تلفن می زنند و من می دانم که همه تماس ها یک پیام دارند. تصمیم دارم از این پیام برای خودم تصویری بسازم تا شاید این گونه، نبودنش را بتوانم باور کنم. هر کجا می‌روم احساس می‌کنم شبحی با من است. ماشین، اداره، آسانسور، خانه، نمی‌شود خوابید. چراغ را که روشن می‌کنم انگار همه هفت نفر توی اتاق‌اند، سیاوش می‌خندید و مهشید و فاطمه جلوی تلویزیون دراز کشیده‌اند.

خبر وقتی سخت تر می‌شود که می‌دانم دو روز بعد کوروش با پرواز آخر می‌آمد، زنگ می‌زد، از خواب بیدار می‌شدم و صبح با هم می‌رفتیم. حتماً آن شب از طرح فیلم جدیدش می‌گفت، عکس‌های جدیدش که دیجیتالی بودند را می‌دیدیم و شاید گاهی من هم وسوسه می‌شدم آن جاهایی که در عکس هایش می‌بینم بروم و همان عکس‌ها را بگیرم. خاطرات تعطیلات عید امسال زنده می‌شود. پس از چند سال همه با هم بودیم، کوروش، سیاوش و خانواده هایشان. حالا یک آن، همه تصویرها رفته‌اند. دیگر هیچ کدامشان به خانه ما نمی‌آیند.

شاید کوروش برای من بیش از همه کسان دیگر یادآور، گذشته و شهرم بود، چون او را بیشتر از همه در این غربت‌کده می‌دیدم و در همه دیدن ها گوشه‌هایی از بندر زنده و دیده می‌شد. حالا انگار همه عکس ها را باد برده و همه نوار فیلم ها در دستگاه ویدئو مانده است و بیرون نمی‌آیند. تصویر روبرویم: برفک!

گفته بود باید سه ماه مرخصی بگیرم تا فیلم های ناتمامم را تمام کنم. حالا او برای همه ایام مرخصی گرفته است اما فیلم ها ناتمامند.

از شنیدن خبر، هجوم پرسش هاست، بی آنکه بگریم باید به پرسش‌های خودم که پیش می‌آیند پاسخ دهم. «کوروش مرد!» و من: که چرا؟ چرا؟ چرا ندارد، مرگ است، ناگهانی می‌آید، بی آنکه منتظر باشی، بی آنکه بخواهی و شاید باید مرگ را لمس کرد تا فهمید. می‌گویند زود بود، حیف شد و حسرت می‌خورند. و من می پرسم چه چیز زود بود؟ چند عکس و فیلم بیشتر یا کمتر؟ چه فرقی می کند. چه چیز حیف شد؟‌او که ما حسرتش را می خوریم، خودش و یک خانواده خوشبخت.

و آنچه بردنی بود را با خودش برد. او که با لحظه هایش، آرزوهایش، کارش، هنرش، شهرش زندگی کرد و آن چنان که می خواست. اینک ماییم که مانده ایم و شاید آن که باید حسرتش را بخوریم ماییم. بر آن چه بود و دیگر نیست، بر فرصت هایی که داشتیم و دیگر نداریم.

هجوم جملاتی است که از هر سو می آید و من فقط می شنوم و در ذهنم می چرخانم:

ـ چه خوب شد که همه با هم رفتیم.

ـ حیف شد، کوروش تازه بلند می شد.

ـ چه کسی دیگر هرمزگان را آن  چنان معرفی می کند.

ـ چه کسی دیگر هنرجوان را پاسخ می دهد.

ـ کدام یک می ماند و آن چنان مدام  هنر می سازد.

ـ آثارش؟

ـ چه کسی انجمن را نگاه می دارد؟

و من حالا پرسشی دیگر دارم، کوروش که بود؟ معلم، عکاس، فیلمساز، هنرمند و...آری هنرمند، اما نه ا“ هنرهایی که جا مانده اند. هنر کوروش همانی بود که خودش داشت و با خودش برد. او را باید در روستاها، جزیره ها، کوچه پس کوچه ها، روی موتور و در کنار هنرجویان تازه دید. با پیر و جوان و کودک.

با خودم تلاش دارم تا یک بار عصبانیت، بد اخلاقی یا بی ادبی اش را به یاد بیاورم. هیچ نمی شود. هنر کوروش مردم داری، هنر کوروش انسان بودنش بود. کوروش تمام بود، تمام شد و تمام رفت. به رفتنش حسرت نمی خورم. خاطرات آن قدر هجوم می آورند که نمی توانم در برابر تلفن نمی دانم چندم بغضم را نگه دارم.

غروب قبرستان بندر را نوازش باد و خاک فرا گرفته است. هفت قبر تازه و نگاههایی که انگار به دنبال چیزی می گردند، چیزی گم شده که هیچ نگاهی ندارد.

خانیان می‌گوید: حس غریبی این قبرستان دارد، حسی که در هیچ قبرستان جنوبی نیست. هفت روز رفته است. همه، حرفهایی برای کارهایی می‌زنند که نمی دانم برای رفتگان چه فایده ای دارد. موقع تشییع رضا زنگ زد اما گریه امانش نداد. حرفش را میان هق هق ها گم می‌کند. در راه رفتنم به بندرعباس، برای دیدن مسافری که نیامد. تا شاید بتوانم خبر را باور کنم، رضا دوباره زنگ می زند و می گوید: «آن روز زنگ زدم بگویم تا هستیم قدر هم را بدانیم. و من با خودم می‌اندیشم چقدر فرصت داریم تا از همه حرف‌ها بگذریم.

هنوز کوروش در کنارم توی تاکسی نشسته است، با آسانسور بالا می رویم، عددها زیاد می‌شود امشب میهمانی دارم برای مسافری نیامده!

[ویژه نامه کورش گرمساری] عبداله خداکریمی

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمده زین گونه بسی رفت1

خبر کوتاه بود و فاجعه بلند، هم چون قصیده ای بلند، که همچنان ما آن را می خوانیم، پایان آن، پایان هنر است و پایان تصویر که این دو پایانی ندارند،‌پس صحبت از کوروش گرمساری هم پایانی ندارد. او که جاده پیچ در پیچ را به هیچ انگاشت از ساحل کوه گذشت تا به قله دریا برسد و ما ماندیم.

طبیعت هنر در جاودانگی است و نامیرایی عصاره آن، کوروش خودِ هنر بود که برای هنرمند سیال است در همه دوران و زمان را نمی شناسد با آنکه زمان او را می شناسد و زمانه او را در جاده ای قرار داد که شب بر آن سایه افکنده بود و سکوت بود که گریه می کرد. حیات و مرگ در اولین پیچ جاده ماندند و نتوانستند به او برسند و جاودانگی رازش را برای کوروش گفت و ما به آن راز پی نبردیم و فقط دانستیم که کوروش جاودانه شد.

باید او را فریاد کرد با درد مشترکی که داشت، دردِ مشترک مردان بشاگردی که ساحل کوه را ترک می کنند تا به قله دریا برسند و آب هایی که در پشت سر آنها پاشیده می شد و قطره هایی که از وجود مشک ها می چکید، روشنایی و امید را وعده می داد. و مردان بشاگردی قله دریا را فتح کردند و با دسترنج خود دوباره به ساحل کوه بازگشتند و دایره تکرار خواهد شد اما اندیشه و خلاقیت او در عکس و فیلم تکراری نداشت و هر دریچه نگاهش منظره ای بکر و نو داشت.

او از درد مشترک بچه هایی گفت که سقف کلاس شان آسمان است و باران مرزی بین عشق و نفرت و کوروش با آن ها هم صدا شد که اگر این کلاس سقفی داشت، شعر باران دیگر مرثیه نبود و ترانه ای بود که رقص میانه ی میدان را می طلبید.

آن کس که می آموزد خویش را به سلاحی مجهز می کند در برابر جهل و آن کس که این آموختن را ماندگار می کند خودِ هنر  است که حضورش دانایی است و گرمساری در «تصویر توانستن» آموختن و تلاش برای صعود به قله دانایی را با وجودش تصویر کرد که ماندنی است.

آیینه ی وجود کوروش و آیینه هنر که بر هم تابیده شده بودند یکی شدند که اینک از آن ابدیتی ساخته شده است فرا روی ما.

پس:‌

نام ات سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.

متبرک باد نام تو

                        و ما هم چنان

دوره می کنیم

            شب را و روز را

                                    هنوز را...2

1- هوشنگ ابتهاج

2- احمد شاملو

 

[ویژه نامه کورش گرمساری] هابیل و قابیل / محمد ذاکری


نمی شود که هرمزگانی باشی و در این خاک برویی و از این خاک بنوشی و این دو نام را نشناسی. که هر کس 35 سال در این دیار بوده حتماً ذره‌ای خاطره و تکه‌ای عکس یادگاری از این دو نام در پستوی ذهنش دارد.

دو نامی که با هم زاده شدند، با هم رها شدند، با هم مشهور عالم شدند و آخر سر آن یکی قابیل شد و این هابیل و آمد مانند حرامی‌ها راه بر نام همزادش بست و پیچید درست وسط زندگی اش و بعد هم مثل جاهل ها شانه اش را بالا انداخت و رفت که در این مملکت کی به کیه؟

اولی اما درست اول بهار 48 خورشیدی بود که به دنیا آمد و بعدها عکاس صدایش زدند و کوچه های هنوز خاکی مانده محله سید کامل بندر به خوبی این صدا زدن ها را به یاد می آورند، همین طور باغ مولوی و لوله معروف آب آن محله به یاد می آورند کودکی را که نگاهش از حرکاتش گیراتر بود و گویا به دنیا آمده بود که فقط ببیند و ثبت کند و دل لحظه ها را بلرزاند.

دومی را اما کسی درست نمی داند کی به دنیا آمد، اگر چه برایش بهار و زمستان فرقی ندارد ولی نگاهش که می کنی می‌فهمی که زاده فروردین و فصل شکوفه نیست. تا حالا هم معلوم نیست که چه کسی بر او نام نهاد و اصلاً کسی نام نهاد؟

از همان اول می گفتندش «تریلی». کودکی تریلی را نه کسی به خاطر می آورد و نه کسی باور می کند،‌ تا بوده همین بوده. بزرگ و زمخت. بچه ها به شوخی می گویندش هزار پا. ولی اسم شناسنامه اش همان است که گفتم. او نیز نگاه گیرایی دارد و دل های زیادی را لرزانده است. کودکی اش هر چه بوده گذشته، حالا آدم اسم و رسم داری است و در خیلی از کشورها معتمد محلی است.

عکاس اما عاشق بود، عاشق هرمزگان، عاشق همه چیزش، آداب و رسوم و سنن اش، نقشه لباس و مناره ی مساجدش، صدای نوحه و شروندش، دل باخته کوچک و بزرگ اش، شیعه و سنی اش، کشاورز و ماهیگیرش و ... این میراث، ته نشین روزهای نوجوانی اش بود که چه قدر وقت صرف می کرد برای این که تمام بادگیرهای مانده شهر را ببیند و خوب هم ببیند و تعزیه ها را و تفاوت شان را لمس کند و فرق جهاز و سمبوک و غراب را بفهمد و بلوچ جاسکی را از بلوچ سیریکی بشناسد و باد شمال را از باد کوش و موج ها را و غروب ها را و عطر لیموهای رودان را و مراسم اَلَم پنجم محرم میناب را و مراسم هفتم (محرم) قشم را و سادات کُنجی را، ‌و شرف الدین شرفایی بستک را و روستای گیس حاجی آباد را و ... و همه این ها را در نوجوانی ضبط ذهن کند تا در جوانی در قامت فیلم و عکس این همه زیبایی های کشف نشده را بردارد و ببرد از غربت هرمزگان به شهرت جشنواره های ایران و با دستان پر از تقدیر و تندیس برگردد به خانه اش که گاهی خانه فرهنگ نام داشت و گاهی فرهنگ سرا و گاهی امور تربیتی.

تریلی اما نه جوانی داشت و نه نوجوانی، مگر می شود کسی که کودکی ندارد این ها را هم داشته باشد. با این حال او هم مثل عکاس عاشق هرمزگان بود، شیفته این دیار و بندرهایش. عاشق این منطقه تا که خالی بیاید و پر برگردد و کاری نداشت که جنوب معماری هم دارد یا ندارد.

تریلی هرمزگان را با اسکله هایش شناخت به اضافه چند اسم مثل: تنگه زاغ، بابا غلام، کمربندی، جهانبار و این اواخر پایانه و تازیان و گچین.

زمانی هرمزگان را کشف کرد که کریستف کلمپ های پایتخت نشین درست 35 سال پیش کشف کردند که بندرعباس بهترین موقعیت را برای ترابری کالا دارد و این 25 سال این را اضافه کرد که بهترین موقعیت برای این که نه با قاطر و استر که با کانتینر پسته و زعفران برد و وینستون آورد.

عکاس در خانواده ای جوانی اش را نفس کشید و قامت برآورد که اکسیژن غالب آن، علاقه مندی به هنر بود و عمدتاً هنر نمایش،  چه به شکل موروثی آن که در قالب تعزیه خوانی های پدر جلوه می کرد و چه در شکل نو آن که تئاتر نامیده می شد. و برادر بزرگتر همه اعضای کوچکتر خانواده را شیفته آن کرده بود و معصومه کمالی نیز که آمد به این خانه شد معصومه گرمساری، دیگر جمع همگی برای به صحنه بردن نمایش زندگی کامل شده بود و بعدها حسن بلوچی و فریده نیز در کنار هم قطعات دیگر این پازل را کامل کردند هر چند که یک قطعه آن فکر می کرد جای دیگری باید سراغش را گرفت و دغدغه ای دیگر او را می خواند.

«تریلی» اما هنر، مونر، سرش نمی شد، و آن را تفنن آدم های بیکار می دانست که از زور سیری به آن پناه می برند و می گفت که جوهر مرد کار است! سرعت رفتن و زود رسیدن و بار برداشتن را ارزش می دانست و قوی ترین مرد ایران را کسی می دانست که با بار کامل یک نفس پیچ تنگه زاغ را بالا برود و کم نیاورد از این رو بود که داد با خط شکسته نستعلیق روی سینه اش درشت بنویسند: «هر که بارش بیش، برفش بیشتر!»

بعدها بچه ها وسوسه شدند که وقتی خواب است آهسته بروند و زیرش این را هم اضافه کنند:«لطفاً مرا بشویید» و زمانی که تریلی غفلتاً از خواب پرید و یکی از آن ها را گیر آورد که چه نوشته با لکنت زبان گفت:« آقا بزرگ، نوشته ام سالار جاده ها» و تریلی هم نیشخند زد و گفت: خوب این که فرار کردن ندارد با معرفت!!

عکاس جوان را اما جاذبه ای دیگر به سوی خود می کشاند و آن هم صدای فلاش های منصور نعیمی بود که چراغ نیم سوز هنر عکس و فیلم را در مسیر باد روشن نگه داشته بود و کسی نبود که غربتش را تکثیر کند و او بود که کشف کرد «عکاس» را اگر راه بیندازد تمام خانه فرهنگ و سینمای جوان را غوغای جوانترها بی امان خواهد کرد و خاموشی دهه 60  در میانه خود خواهد شکست، ولی عکاس در کنار قامت فنی و تکنیکی منصور نعیمی، به باورها و محتوای آماده ای رسید که می توانست فرم های او را شکل دهد و از این رو «علی رضایی» با میراثی از سنت های مردم جنوب پیش زمینه تمام حرکت های عکاس شد. یکی می اندیشید و یکی می آفرید. از این رو خانواده سینمای جوان، خانه ی نسبی جدید او شد که میراث های ماندگار نسب نامه ژنتیکی جداگانه ای برای خود دارند که ربطی به علم وراثت ندارد.

تریلی را هم البته جاذبه ای دیگر به سوی خود می کشاند و اسکله هایی که دو تا دو تا ساخته می شد، جاذبه های گردشگری را افزایش می داد از این رو در مسیر بازگشت از سفرش به هرمزگان، نه تنها خانواده نسبی که تمام قبیله سببی خود را از انواع ماشین های سنگین در ایران را خبر کرد به بهانه محرومیت زدایی، سری به بندر بزنند و ناگهان هجوم هزاران هزار بیابان گرد، نفس جاده ها را برید.

عکاس در اواخر دهه 60 و در ابتدای 19 سالگی اش شغل معلمی را برای تدوام زندگی انتخاب کرد در حالی که نمی دانست کم کم این شغل، عشق او نیز خواهد شد و چند سال بعد تر که وارد امور تربیتی می شود نه تنها محتوا که حتی قالب کارهایش را نیز جهت خواهد داد و مهم ترین انگیزه درگیری هر ساله اش با عرصه فیلم، مضامین تربیتی و آموزشی خواهد شد.

امور تربیتی اما فرزند خود را خوب می شناخت و با این که نه متولی هنر بود و نه متصدی امور سینمایی عکاس را با تمام لوازم شأن یک هنرمند پذیرفت و هر چه داشت را تقدیم کرد و عکاس نیز واحد سمعی بصری را یک اداره تا حد یک کارگاه تخصصی سینمایی گسترش داد. و بیشترین کارهای کمی سینمای و در این دوره زاده شد: «‌تسبیح یادگاری»، «تصویر توانستن آب، خاک، مدرسه»، «سقفی از جنس آسمان».

عکاس همزمان بر سطح معلومات و عمق آفریده های هنری اش می افزود و در مسیر تجربه می آموخت و در راه آموختن تجربه می اندوخت.

تریلی هم البته بی کار نبود هر چه بر تعداد مسافرت ها و رفت و آمدهایش اضافه می شد بر سطح معلومات عمومی اش هم اضافه می شد. کار با کتاب بچه دبستانی ها شروع شد و بعد به کتاب های راهنمایی و دبیرستان و این اواخر دانشگاه رسید.

مجله و روزنامه های کشوری و محلی را هم شناخت و حتی می توانست جناح های سیاسی آن ها را نیز از هم تشخیص دهد و این حجم مطالعه اش از برکت راه بود و در مسیر آمدن و رفتن!

اما این اواخر کمی بدشانس بود سطح معلوماتش رشد عمودی دیگر نداشت. به قول خودش به فلات یادگیری رسیده بود. می گفت این تعریف را همین اواخر یاد گرفته است. وقتی که کتاب چند دانشجوی حاجی آبادی را یک جا با یک ترمز مطالعه کرده بود!

می نالید که همه معلوماتش از گذشته هاست. این اواخر بیش تر از کتاب، کارتن سیگار نصیب برده بود که خودتان می دانید چندان ارزش مطالعاتی ندارد! چند تایی را هم ویراژ داده بود و چیز قابلی نماسیده بود که بخواند ولی آموخته هایش هر قدر هم که کم بود باز به تحمل چند پاره سنگ و آجر می ارزید.

عکاس راه خود را یافته بود و اگر چه تعداد فیلم هایش سال به سال افزون تر می شد ولی او که خود را مکرر در مکرر در عکس هایش نموده بود چنان به راه خود اندیشیده بود که دیگر پس از چند سال علاوه بر این که ثبت لحظه هایش بر در و دیوار نشان او را با خود به همراه داشت نوعی نگاه را به وجود آورده بود که به مشخصه او تبدیل شده بود و دیگر می شد از دور فهمید که این عکس و این شیوه نگرش، رگه هایی از او را با خود دارد. با این حال اگر عکس هایش مقام های کشوری را برای استانش (تمام عشق اش) به همراه می آورد این اواخر فیلم هایش بود که اور را در جشنواره های خارجی (جشنواره آرژانتین) به نام صدا می زد. و آوای خاک، یا سمین گل، و از ساحل کوه تا قله دریا در این فضا بود که پدید آمد.

[ویژه نامه کورش گرمساری] بنیامین انصاری نسب

 

روز / داخلی/ زایشگاه

پرستار از اتاق عمل بیرون می آید:

همراه زا...

بله من هستم.

تبریک آقا دختره.

روز/ بیرونی / مدرسه

بچه ها از مدرسه بیرون می آیند. هر یک به طرفی می روند. بعضی ها به دنبال والدین خود می گردند:

سلام بابا

سلام دخترم. امروز مدرسه چی یاد گرفتی؟

بابا نان داد.

بعد از ظهر/ بیرونی/ کوچه

تعدادی دختر بچه در حال بازی هستند:

دختر اول:‌ چه تل موی قشنگی داری؟ از کجا آوردی؟

دختر دوم: مامانم برام خریده. ما فردا از اینجا می ریم بابام منتقل شده یک شهر دیگه.

دستش را میان موهایش می برد و تل را بر می دارد و به طرف دوستش می گیرد: بیا مال تو. یادگاری پیشت بمونه.

شب/ داخلی/ خانه

مامان بعد از سال تحویل؛ می خوام پرنده ها رو آزاد کنم.

چی شده تو که خیلی اونها رو دوست داشتی؟

هنوز هم دوستشون دارم برای همین دیگه نمی خوام تو قفس باشند.

غروب / بیرونی/ جاده

نسیم ملایمی می وزد. چند پر سفید در هوا معلق است. آرام روی جاده می افتند. دوربین روی پرها زوم می شود. قسمتهایی از آنها قرمز است. دوربین روی جاده آرام رد پرها را دنبال می کند. در کنار خرده شیشه ها روی تل دخترانه ای متوقف می شود.

تیراژ/ نام فیلم: تولدی دیگر:

 

یک عکس و یک شعر برای کورش گرمساری / حمید ملاحسینی

با لنز واید نگاه کنید

یک مربع کوچک از پیکان

                                    رها شد

یک مستطیل بزرگ

                        از بنز

با این همه

            خیابان دو اتاق دارد

ناگهان

            عکاس در خونش پروانه دید

                                             ¨

                                           فلاش

                                             ¨

(با سرعتB  ببینید)

چهره ای

            رنگین از پروانه

            در خون عکاس شکل می گرفت

[ویژه نامه کورش گرمساری] یاسمن گل / احمد نیک مرام

بهار همیشه با آغاز همراه است. آغاز زندگی و رویش مجدد گل‌ها را نوید می‌دهد. اما بهار 83 در استان هرمزگان، رنگ و بوی دیگری داشت. چرا که گلی را پژمرد. نمی دانم طبیعت را باید مقصر شمرد و یا سرنوشت را و یا خطای بشری را.

اما هر چه که بود، سال 1383، سال رفتن یکی از بزرگترین و دلسوزترین هنرمندان این خطه بود. درباره هنرمند متعهد و هنر او شاید زیاد شنیده یا خوانده باشید. اما کوروش گرمساری چیز دیگری بود. معمولاً تعهد و تخصص در روزگار ما چندان در یک جا نمی‌گنجد. دلسوزان و متعهدان به ندرت به صورت حرفه ای درگیر کار خود می‌گردند. چرا که اشراف کامل به آن دارند. در طرف دیگر، متخصصین و افرادی که احاطه کامل به کار یا هنر خود دارند، هوای دیگری در سر دارند و دل به فرهنگ و هویت خود نمی‌دهند. منظور من تمامی این افراد را شامل نمی‌شود، بلکه ممکن است استثنائاتی وجود داشته باشند. یکی از این استثنائات، کوروش گرمساری بود. شاید کمتر کسی را می توان نام برد که هم دغدغه و تفکر بومی داشته باشد و هم وسیله کارش را در حد عالی بشناسد. خواه این وسیله سینما باشد، خواه ویدئو و خواه عکاسی.

من این افتخار را داشتم که در یکی از آثار او در کنارش به عنوان مونتور حضور داشته باشم. زمانی که او مشغول ساختن یاسمن گل بود، شاید اصلاً به این فکر نمی‌کرد که عمر او نیز همچون عمر گل‌های یاسمن باشد،‌ که او را شیفته خود کرده است.

گل‌هایی که عامل پیوند قلب‌ها بودند و یا دست‌های نیازمندان عاشق را به سوی معشوق حقیقی زینت می‌دادند. 

[ویژه نامه کورش گرمساری] نگاهی به فیلم آوای خاک

به کارگردانی استاد زنده یاد کوروش گرمساری


:: محمد نریمانی


«هر آنچه نزدیک است دور می شود» نیچه

یکم

فیلم کوتاه «آوای خاک» اثر زنده یاد کوروش گرمساری در کارنامه کارهای وی از جایگاه نسبتاً برجسته‌ای برخوردار است. علت این امر در واقع در ساختار نگاه ناسیونالیستی، بومی گرایانه و ساده این فیلم خلاصه شده است.

«آوای خاک» که با نماهای بسته از صورت‌های چندین نوجوان سیاه که در حال کوبیدن بر دهُل های خیالی‌شان شروع می شود، ماهیت نگاه و اتوپیایی ماتریالیستی/ خواستاری این کارگردان را در فضای نوستالژیک جنوب کشور (بندرعباس) باز گو می‌کند.

نگاهی نه سوسیالیستی بلکه نگاهی روایت کننده، ایستا و مُعرف.

گرمساری با استفاده از این مولفه ها توانسته فیلمی کوتاه با موسیقی فراوان بسازد فیلمی که جهله‌ها تمام پی و استخوان بندی آن را تشکیل می دهند.

ادامه مطلب ...

[ویژه نامه کورش گرمساری] یادداشت روبرت وندر هیدن

مدیریت محترم انجمن سینمای جوان بندرعباس

روز گذشته، خبر حادثه تاسف بار خانواده گرمساری را در کمال ناراحتی و ناباوری شنیدم. از همین رو مراتب تسلیت خود را ابراز می دارم.

با شناختی که از آن مرحوم (طی معدود ملاقاتهایی که با وی) داشتم بر این نکته واقفم، این فقدان ناگهانی به منزله زیانی سنگین برای کلیه بستگان ایشان و همچنین جنابعالی و سایر کارکنان و یا همکاران و دانشجویان آن انجمن تلقی می گردد.

لذا واقفم که یافتن عکاس مستعد و با پشتکاری که حائز قابلیتهای بی نظیر آن مرحوم باشد کار آسانی نخواهد بود.

فردی که بتواند با فداکاری و راهکاری حرفه ای، دانشجویان جوان خود را به نحوی مساعدت نماید که با خودانگیزی و پشتکار بتوانند به خلق تصاویری بپردازند که در عین زیبایی از ویژگی های منحصر به فرد و هنری برخوردار باشند.

اینجانب همواره سری عکس های بی نظیری موسوم به برج های بادی (بادگیرها) را یک سال قبل، آن عزیز به من نشان داد و به درستی بسیار بدان افتخار می کرد، در ذهن تداعی می کنم و فراموش نمی کنم.

روانش شاد


ارادتمند. بلژیک ، روبرت وندرهیدن