:: حسن کرمی
تاریک بود. آنقدر که نمی توانستم جاهای زیادی را ببینم. همه چیز در سایه ای غلیظ مخفی شده بود. آن جا نشسته بودم. میان همه ـ حس می کردم چشمها و نفس هاشان در تاریکی مرا احاطه کرده است. در سکوت دشوار و غیر واقعی بود، صداهای مخفی را می شنیدم. هاله ای بر فرازِ سر همه و در من جریان خاموش جویی که پنهان و آرام صداهای دور دست را می غلطاند. ناگهان با میلی عجیب و بی مقاومت به او نگاه کردم. محو و با نفسی آهسته در کنارم نشسته بود. سایه او را دور و رقیق کرده بود. با تمام حافظه سعی کردم زوایا و خطوط صورتش را در طرح کمرنگی که می دیدم روشن کنم. مثل خواب زده ها بی حرکت به جلو خیره شده بود. گویی تمام حواسش را با چشمهایش به نقطه ای دور و نامعلوم فرستاده باشد. «صدایش کنم. صدایش کنم، هی! هی» من می دیدم. می شنیدم. به جای او و به جای همه در آن تاریکی. او شاید می شنید. شاید می دید. اگر می خواست. اگر می خواست همه چیز آسان می شد. بدون اینکه به طرف من برگردد، می توانست مرا ببیند. این جور نگاه کردن را می شناختم. از خیلی وقت پیش. من که صداهای مخفی را می شنیدم. صداهای دور دست را، می دانستم که چشمها در آن لحظه ی خاص، با فسفری که یکسان در همه می سوخت می توانستند همه چیز را ببینند. تنها اگر می خواستند.
می شنیدم که توی آن قوطی های کبریت، جرقه ها، آهسته آهسته روشن می شدند و یکی یکی می سوختند. باید بدانم که چرا قوطی کبریت ها نمی سوخت. باید از یک چشم بپرسم. حتماٌ باید چشم منتظری پیدا کنم که در آن زیاد فسفر سوخته باشد. آن وقت خاکسترها را بهم بزنم. شاید کسی پیدا بشود که به من بگوید چرا، آن جور سوختن این همه طولانی و تا این زمان ادامه پیدا کرده است.
من درخود غرقه بوده ام. می دانستم حق نداشته ام. اما تجربه های مرا کسی باور نمی کند. کسی چشمهای مرا به جد نمی گیرد. من سعی کرده ام به آنها بفهمانم. اما آنها فقط مسخره ام کرده اند. من از نشان دادن زخمهایم متنفرم. مثل این است که آدم بگذارد به حقایق خصوصی او تف بیاندازند. اما مجبور بودم او نمی فهمید. نمی شنید. بوی سوختن را نمی شنید. من مجبور بودم جاهای سوخته را نشانش بدهم. اگر چه نمی خواستم. اما چه فکر می کنید او به من گفت: «تو دیوونه ای»
او از عرفان آتش چیز نمی دانست. من نمی توانستم تو یک اتاق پر از کاشی های سفید که روزگاری آشپزخانه بود و هنوز هم بوی کباب شدن و سوختن در آنجا مانده بود، برایش از معجزه ی آتش بگویم. من فقط بلد بودم بسوزم و سوزانده شوم. کار دیگری نمی توانستم. شاید نشنیدن و ندیدن استعداد او بود. اما من استعدادهای زیادی داشتم، مثلا می توانستم بوی سوختن گوشت مردم لهستان را در کوره های آلمانیها، توی همین اتاق بفهمم. می توانستم صداهای خاموش و خیلی دور را بشنوم.
گمان می کنم یک دفعه ی دیگر هم صدایش کرده باشم. این دفعه را مطمئن نیستم. شاید بیخ گوشش فریاد زده باشم:«آهای! نگاه کن!» اما دشوار است که یقین داشته باشم:«هی! هیش» تنها چیزی که اطمینان ندارم نشنیدن اوست. او که به فاصله ی چند سانتیمتر در کنار من نشسته بود و صدای نفس هایش را می شنیدم.
آه، اگر او می خواست، اگر می خواست همه چیز تا سطح عمل آسان می شد. تصوری داشتم. تصوری فوری. بین لحظه ی بیداری و خواب. به خیال دیدن کسی که مرا صدا کرده است و ندیدنش. من می دانم که او را صدا زده ام. همان وقت به هجوم روشنایی، در بیرون فکر کردم. تمام صداهای من. چشمهای من چشمهای داخل من ـ تصوراتی که تیرگی می ساخت. نیروی متخیلی که در ذات تیرگی حل می شد و زیر آن هجوم تیز و برهنه آب می شد.
به چشمهایش نگاه می کردم، که مرا نگاه می کرد. لبخند می زد. لبخند می زدم. با هم به مردم و ماشین ها نگاه می کردیم. ناگهان تمام رویاها و حایل خواب آلوده ی سکوت در آن ظهر روشن شیراز، در این کلمات می شکست: «چطور بود ـ خوشت اومد.»
پس جرقه ها کو؟ فسفرهایی که می سوخت و صدای خاموش سوختن. پس آن طرح آزاد و غیر هندسی در نیمروشن بیداری و خواب چه شد.
باید یک روز همه چیز را بفهمم. از همه چیز مطمئن شوم. می دانم حتماً هست. آن جا زیر خاکسترها.
دلم می خواست همه بشنوند. ببینند، بفهمند. نمی خواستم در امنیت زخم لوله های گوشتی، مرگِ
بدون صدا خانه کند و استعدادها فاسد شود. و می خواهم درد تحمل ناپذیر شود.
می خواهم انگشتهای خواهرم را بشمارم. گیسوان صاف و بلندش را برای روزهای بی حوصلگی تاب بدهم. می خواهم سکوت مرا بشنود. و کمی از سکوت مرا میان خاکسترهای چشمش قایم کند. می خواهم او را از آهن ها بگیرم. جامه هایش را بدزدم و بر گونه اش سیلی بزنم.
مگر نگفتم مطلع آگاهی سوزش است. جنگلهای نروییده و کربورهای خفته در اعماق خاک، حکمت مداوم و مجرور آتش.
آنها باید بفهمند و باید ببینند. باید تجربه های مرا باور کنند و چشمهای مرا به جد بگیرند، او باید بیدار شود. جامه هایی از رقص بپوشد. باید خاکستریهای چشمانش را از سکوت من پر کند.
دیگر فرصتی نمانده است: جرقه ها آهسته می سوزند.
«آهای! نگاه کن! مرگ آن جا ایستاده است!»