«رویای آفتاب در هزارهی ظلمت» اولین کتاب شعر حسن کرمی است که در نشر هفت رنگ در تیراژ 2000 نسخه به چاپ رسیده است. این کتاب که مجموعه سرودههای سالهای 1346 تا 1381 کرمی را شامل میشود دربرگیرندهی 60 شعر این شاعر میباشد.
قرار بر این است که در آینده یک مجموعه شعر ، یک مجموعه داستان و کتابی از فرهنگ عامه از آثار حسن کرمی منتشر شود.
سقوط
در پنجههای لاغر من
ظهور لحظهی برگ را حس کن
ظهور لحظهی حس سقوط
روی پلکان فضا!
نگاه کن!
بیگانه از خاکستر می گذرد
و سوزن
دوپارهی ظلمت را
آهسته می دوزد.
ppp
صدای گام های ساییده را
در پشت تیرگی بشنو !
صدای بی پناهی ریزش را
صدای خواندن مرغی غریب
زیر خیمهی شب
صدای خشماگینِ بودن
که در اشتیاق سکوت خاکستر
همواره می سوزد
صدای رگی دور دست
که به سوی زوال می کوبد.
ppp
تمام چشمهایت را بگشا !
اینک
برهنه تر از روح تو
این منم
با خیزران و طبل
با بار معجزه مذهب زنگی ام.
غروبی چنین برهنه و رنگین
تایید خون کیست ؟
رقصی چنین پر از اشاره
چگونه سکوت را معنا می دهد
چگونه خون لاغر من
به سوی آن وعده گاه پنهانی
همیشه می راند؟
ppp
اینک فنا پذیر و پاشیده
همچون برگی
به اولین گام های خویش باز می گردم
آه
ای عبور مداوم رعشه ی مرگ!
شهریور ماه 1347
ساعت سوم
دیگر نه تویی
نه من
دیگر نه مایی هست
نه تجمع همهی ضمایر در واژهیی که
حضور هیئتی بی نام را
چهره می بخشد.
دیگر هیچکس نیست
ما همانیم
همان!
ppp
چشم باز کن!
تابستانی که خشاخش جامهیی
در ساعت سه
از خواب بر می انگیزدش
تا نگاهی که التقای دو شمشیر است
تمام هستی مرا
در زیر ضربات نور بشوید
و من با چشمهای تو
چشم تمام جهان
زمان وهم
و سفر ابدی را بازیابم (1)
ppp
من توام
تو منی
ما یکدیگریم
با اجسادی روئینگی سکوت
بر ما سلاح بیگانگی پوشانده است .
ppp
با بازوان برهنهی سپید
در شطّ خواب شنا میکند
صدای استخوانهایش را بشنو !
در لحظهی خوف و درد
برکت را به دشنام میدرد
«و ساعت سیم بود
که او را مصلوب کردند(2)»
زمان معلّق
آویخته بر پارهی روح
زمان دشوار
در «موضع کاسهی سر(3)»
پدر ، پدر
ای سفاک
مگر نشنیدی:
«ایلویی، ایلویی لما سبقتنی؟(4)»
ppp
شکوه زنده بودن
در غرقاب مرگ
چهرهی تمام ضمایر
در کسوت پوشندهی یک نام
من همانم
در مرکز یک چهرهی روشن
در تمرکز شفاف یک ذهن
من توام
چراغانم کن
من تو خواهم شد.
ppp
شب کابوس
مرگ رویاروی و خیمه برفرازنده
کمین دندان ها
در هزار جوی خون
اندیشهئی با شیارهای زرد و خاکستری
برهنه در کف دستهای تو
نامی ممنوع
رازی گداخته در چشمان
کدام منم؟
کدام تویی
دیگر کسی نیست
دیگر چهرهیی برای شناختن نمانده است.
آبان ماه 1347
بیمارستان
«در صف کشتارگاه
منتظر نوبتیم ما»
تا پشت در
در آن اتاق چه پیش آید؟
ppp
در آن اتاق
پشت شیشههای مدور
چشمی است سرد و بی روح
در کمین من و تو
دستی مسلّح و آماده!
ppp
همه چیز
پیشاپیش آماده است.
جسم بیهوش تو بر تخت عمل
قیچی و پنس، چاقو و اره
و دستی که با دستکش حمله می آورد
بر لایه لایهی جسمت!
آماده است
الکل و پنبه
تیغ ، بتادین
مرفین ، کلرو فرم
پنی سیلین و نوالژین
کیسهی خون
و کپسول اکسیژن
امضای تو
و مُهر پزشک قانونی
در زیر برگهی تدفین.
همه چیز پیشاپیش آماده است
حتی پول
و بر درِ سردخانه آمبولانس.
ppp
در صف کشتارگاه
ما همچنان
در انتظار نوبت خویشیم!
2/9/1369
ترانه ها
ترانه ها
پرندهگانی سبکبال
قاصدکهائی رها در بادند.
از سرزمینی
به سرزمین دیگر
از نسلی
به نسلی
و از دیروز
به فردا پرواز می کنند.
ppp
ترانه ها
رها از سیطرهی خاموشی و مرگ
رها از زنجیره زمان و فراموشی
با جویبار جاری لحظه
به حافظه دریا میرسند
و جاودانگی آغاز میکنند.
ppp
ترانه ها
پرندهگانی سبکبال
قاصدکهائی رها در بادند!
پائیز 1374