بهار همیشه با آغاز همراه است. آغاز زندگی و رویش مجدد گلها را نوید میدهد. اما بهار 83 در استان هرمزگان، رنگ و بوی دیگری داشت. چرا که گلی را پژمرد. نمی دانم طبیعت را باید مقصر شمرد و یا سرنوشت را و یا خطای بشری را.
اما هر چه که بود، سال 1383، سال رفتن یکی از بزرگترین و دلسوزترین هنرمندان این خطه بود. درباره هنرمند متعهد و هنر او شاید زیاد شنیده یا خوانده باشید. اما کوروش گرمساری چیز دیگری بود. معمولاً تعهد و تخصص در روزگار ما چندان در یک جا نمیگنجد. دلسوزان و متعهدان به ندرت به صورت حرفه ای درگیر کار خود میگردند. چرا که اشراف کامل به آن دارند. در طرف دیگر، متخصصین و افرادی که احاطه کامل به کار یا هنر خود دارند، هوای دیگری در سر دارند و دل به فرهنگ و هویت خود نمیدهند. منظور من تمامی این افراد را شامل نمیشود، بلکه ممکن است استثنائاتی وجود داشته باشند. یکی از این استثنائات، کوروش گرمساری بود. شاید کمتر کسی را می توان نام برد که هم دغدغه و تفکر بومی داشته باشد و هم وسیله کارش را در حد عالی بشناسد. خواه این وسیله سینما باشد، خواه ویدئو و خواه عکاسی.
من این افتخار را داشتم که در یکی از آثار او در کنارش به عنوان مونتور حضور داشته باشم. زمانی که او مشغول ساختن یاسمن گل بود، شاید اصلاً به این فکر نمیکرد که عمر او نیز همچون عمر گلهای یاسمن باشد، که او را شیفته خود کرده است.
گلهایی که عامل پیوند قلبها بودند و یا دستهای نیازمندان عاشق را به سوی معشوق حقیقی زینت میدادند.